تبليغاتX
..:: رسم روزگار ::..
:: رسم نوشته های من پیرامون روزگار خویش ::

صبح سه شنبه هشت آبان هشتاد و شش اولین اس ام‌اس‌ی که دراول وقت صبح‌گاهی دریافت کردم ، خبر رحلت جانگداز تو بود. خواب‌آلود از خواب پریدم و آرزو می کردم کاش کابوسی بود اما سراسیمه از خواب بیدار شدم و آن‌قدر گیج و منگ بودم و فقط حس کردم توچه زیبا قبل از مرگ تلخی و سنگینی سه شنبه ها را برای ما وصیت کردی. ولی تو رفتی و تا امروز هیچ‌کس جای خالی تو را برای ما پر نکرد

و عجیب است که زبان تو از نسل اول است، اما نسل‌ دوم و سوم انقلاب احساس می‌کنند، دغدغه تو زبان حال‌شان و توصیف‌گر روح خسته و سوخته‌شان است.

ای شاعر روزهای مبادا .. چه راحت و ساده پرکشیدی و رفتی .. و با خود فکر نکردی .. که ما چقدر تنها شدیم

 

شعر .." بی‌قراری".. قیصر تقدیم به شما دوستان


ناودان‌ها شرشر باران بي‌صبري است

آسمان بي‌حوصله، حجم هوا ابري است

كفش‌هايي منتظر در چارچوب در

كوله‌باري مختصر لبريز بي‌صبري است

پشت شيشه مي‌تپد پيشاني يك مرد

در تب دردي كه مثل زندگي جبري است

و سرانگشتي به روي شيشه‌هاي مات

بار ديگر مي‌نويسد: «خانه‌ام ابري است»


 ....... حاشیه در متن..............................................................................

قیصر امین پور از کوچه های خراسان و امام رضا می‌گوید (+)

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت   توسط مهدی-علاقبند  | 

گنجشک‌ها همه سیاسی شده اند

شب‌ها در خوابگاه درختان پیاده رو

هی بحث می کنند، داد می کشند ، شعار می دهند

چون همزمان حرف می زنند، حرف‌هایشان را نمی شنویم

تفنگ بادی، ها می آیند. چراغ می اندازند

گنجشک ها سراسیمه پادرختی می شوند

این درخت امسال چقدر گنجشک آورده است

 

شاعر : اکبر اکسیر

نشر چشمه در خیابان کریمخان یه سنت حسنه ایی داره که در ویترینش تخته وایت بوردی گذاشته و هر روز یک جمله قصار یا شعری زیبا می نویسد، شعر بالا قسمت ما ازنشر چشمه بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت   توسط مهدی-علاقبند  | 

عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرم‌سار ِ ترانه‌های بي‌هنگام ِ خويش.
 و کوچه‌ها
بي‌زمزمه ماند و صدای پا.
 سربازان
شکسته گذشتند،
 خسته بر اسبان تشريح،

و لَتّه‌های بي‌رنگ ِ غروری

نگون‌سار

بر نيزه‌های‌شان

تو را چه سود

فخر به فلک بَرفروختن

هنگامي که

هر غبار ِ راه ِ لعنت‌شده 

نفرين‌ات مي‌کند؟

تو را چه سود از باغ و درخت 

که با ياس‌ها

به داس سخن گفته‌ای.

آن‌جا که قدم برنهاده باشي

گياه از رُستن تن مي‌زند

چرا که توتقوای خاک و آب را

هرگز باور نداشتي.

فغان! که سرگذشت ِ ما
سرود ِ بي‌اعتقاد ِ سربازان ِ تو بود

که از فتح ِ قلعه‌ی روسبيان بازمي‌آمدند

باش تا نفرين ِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادران ِ سياه‌پوش
ــ داغ‌داران ِ زيباترين فرزندان ِ آفتاب و باد ــ

هنوز از سجاده‌ها

سر برنگرفته‌اند!

.......حاشیه بر متن................................................................................

من اعتراف می‌کنم با شعرهای مرحوم احمد شاملو  قرابت زیادی ندارم، اما از پارسال براساس یک اتفاق و آشنایی با یک دوست در دوران خدمت با شاملو بیشتر آشنا شدم. و این روزها شعرهای شاملو چقدر بر دل من می‌نشیند. شعرهایی که تلخ‌اند اما از جنس واقعیت واقعیت. هر شاعری برای خودش یک رنگ و بوی خاصی دارد. و این روزها بوی شاملو بیشتر احساس می شود.

2 مرداد یاد و خاطره‌اش گرامی باد

+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت   توسط مهدی-علاقبند  | 

 رئيس جمهور
    از برخي شهرهاي ميهن بازديد كرد
    و هنگام ديدار از محله ما فرمود:
    «شكايتهاتان را صادقانه و آشكارا باز گوييد
    و از هيچ كس نترسيد،
    كه زمانه هراس گذشته است!»
    
    دوست من ـ حسن ـ گفت:
    «عالي جناب!
    گندم و شير چه شد؟
    تامين مسكن چه شد؟
    شغل فراوان چه شد؟
    و چه شد آن كه داروي بينوايان را به رايگان مي‌بخشد؟
    عالي جناب!
    از اين همه
    هرگز، هيچ نديدم!»
    
    رئيس جمهور
    اندوه‌گنانه گفت:
    «خدا مرا بسوزاند؟
    آيا همه اينها در سرزمين من بوده است؟
    فرزندم!
    سپاسگزارم كه مرا صادقانه آگاه كردي،
    به زودي نتيجه نيكو خواهي ديد».
    
    سالي گذشت،
    دوباره رئيس را ديديم،
    فرمود :
    «شكايت‌هاتان را صادقانه و آشكارا باز گوئيد
    و از هيچ كس نترسيد،
    كه زمانه ديگري است!»
    
    هيچ كس شكايتي نكرد،
    من برخاستم و فرياد زدم:
    شير و گندم چه شد؟
    تامين مسكن چه شد؟
    شغل فراوان چه شد؟
     چه شد آن كه داروي بينوايان را به رايگان مي‌بخشد؟

    با عرض پوزش، عالي جناب!   

         دوستِ من ـ حسن ـ  چه شد؟».


شاعر: احمد مطر

منبع: مجله پگاه حوزه...!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 تیر1388ساعت   توسط مهدی-علاقبند  |