ایستگاه نوشت: تو تاکسی بودم مرد مسنی شروع کرد به درد و دل کردن ظاهرا دلش از جایی دیگه پر بود می خواست اینجا عقده گشایی کرده باشه. مرد مسن گفت و گفت رسید به اینجا که آقا مردم دیگه روی اونچیزی که قبلنا بهش اعتقاد داشتن دیگر حتی پایبند نیستن، کاش حداقل اگر به دنبال لامذهبی هستن، آزاده بودن من نمیدونم اسم این لاابالی گری رو چه بذاریم
من گفتم: میگن هُرهُری مذهب
گفت: اره همون چیزی که این پسر جوونه میگه
بهش گفت: حالا چی شده حاجی اینقدردلت پره
گفت:هیچی جوون فقط اینو بگم اگه زمونهای قدیم آدم دزده و ف اح ش ه و خلافکار بود اما برای خودش مرام داشت. اما الان نزدیکترین دوستانت خیلی راحت زیرآبت رو میزنند، تو خیابان ظاهرن آدمها وحشی شدن اصلا صبور نیستن و به هم در حقوق همدیگر احترام نمیگذارند، سر کار میوری همه فقط شعار خوب بودن می دهند اما کردارشون بوی تعفن و کثافت میدهد. در کل دلم برای قدیم خودم تنگ شده... الان هیچی سرجاش نیست.. انگار همه چی بهم ریخته... در کل ظاهرا هُرهُری مذهب شدیم.. خدا آخر و عافبتمون رو بخیر کنه
تو دلم باخودم گفتم حاجی این مشکل را ما تونه دانشگاه بهش میگوئیم تاخر فرهنگی، وقتی ابزار مانند ماشین، آپارتماننشینی، کامپیوتر، موبایل تو یک جامعه رونق پیدا کند اما فرهنگ آن کالا در افراد جامعه درونی نشود، باعث می شود که این ابزارها نوع ساختار و زندگی روزمره انسانها رو اول بهم ریخته و گاهی فرهنک را متلاشی میکند
--- حاشيه بر متن------------------------------------------------------------
هُرهُری: ص.(بفتح یا ضم هر دوها) هرجایی،کسی که پابند به ایمان و عقیده نباشد،هرهری مذهب هم میگویند// منبع: فرهنگ عمید
ایستگاه نوشت: امروز کنار بزرگراه یادگار امام سوار ماشین شدم به راننده گفتم که میدان بوستان هم میرود. راننده اظهار داشت که مسیرش مستقیم مستقیم می باشد و فرحزاد می رود. در ادامه گفت:«مسیر ما همیشه مستقیمه داداش. در هندسه یه قضیه وجود دارد به نام قضیه حمار. داستان قضیه این می باشد کهعلمای هندسه در زمانهای قدیم برای اثبات اینکه مسیر مستقیم سریعتر فرد را به مقصد می رساند. از یک خر استفاده نمودند و در مقصد مسیر یونجه و علف گذاشته بودند و حیوان همیشه آن مسیر مستقیم را می رفته. برای همین این قضیه راه مستقیم ، معروف شده است به قضیه حمار».
من به راننده گفتم: «وای به حال بعضی از ما انسان ها که از خر هم پائینتر می باشیم. خیلی راحت مسیر مستقیم را گم می کنیم. می شویم مصداق تعریف ارسطو از انسان یعنی می شویم یک حیوان ناطق».
راننده : اون موتور سوار رو ببین با سرعت زیاد میرونه از اون ور سرش به جلوش نیست, و داره ناموس مردم رو دید می زنه .. آقا می بینی این دوره زمونه رو مردم [..] شدن . اگه تصادف کنه و بمیره حقشه.
(راننده تاکسی بوق میزنه تا موتور سوار حواسش جمع شود )
مسافر : آقا عجب بوق الله اکبری داری ؟
راننده: تازه این بوق به قول یارو گفتنی مریضه اگه بره تعمیرگاه برگرده چی میشه . میدونی چیه جوون بوق خوب مثل پدر و مادر خوب می مونه . پدر و مادرخوب بچه رو جمع می کنه , بوق خوب هم ماشین ها را جمع می کنه .
از امروز تصمیم دارم مبحث "ایستگاه نوشت" رو به مباحث وبلاگی ام اضافه کنم . در این نوع مبحث قصد بر این است اتفاقاتی که در تاکسی , مترو و اتوبوس مشاهده می کنم و نوع برخورد و تعاملات اجتماعی آدم ها رو رصد کرده و در وبلاگم به صورت توصیفی بازتاب دهم . زیرا به نظر من جامعه شناسی واقعی را می توان در همین نوع تعاملات و رفتار آدم ها ر در تاکسی و مترو و اتوبوس مشاهده کرد . زیرا بعضی از وقت ها انسان ها بدلیل فشار های محیطی و روانی از قالب خود بیرون می آید و راحت تر درد و دل می کند . فریاد می زنند . درجوار ناموسشان به همدیگر فحش ناموسی می دهند . رهبر, رئیس جمهور و دنیا را با یک تحلیل سطحی جابجا می کند .
در یک مطلبی از یک فیلم ساز برجسته بین المللی ایرانی خوندم بهترین فیلم طنز این است که, با یک دوربین مخفی نوع رفتار مشترهای باجه بانک ضبط شود, زیرا وی اعتقاد داشت رفتار آدم ها و برخوردشان در بانکم یتواند یک طنز تمام عیار باشد .
در هرصورت اگر دید ذره بیینی به این نوع مسائل نگاه شود بعد از ثبت این نوع گزارش ها می توان خیلی دقیق تر و علمی تر به مسائل جامعه ایرانی نگاه کرد .
به امید قهرمانی استقلال در جام حذفی و لاجوردی پوشان ایتالیا در یورو 2008 در زیر سقف آسمان آبی
راننده داد زد: ایستگاه طالقانی جا نمونی.
چند تایی مسافر پیاده و سوار شدند. آخرین مسافر پیرزنی بود که خیلی اصرار داشت از در جلو سوار شود، ولی راننده قبول نمی کرد که نمی کرد
آخر سر پیرزن گفت: مادر جون بذار من از در جلو سوار شوم خدا خیرت بده .
راننده گفت: چقدر گیر میدی پیرزن. دوست داری سوار شی برو از در عقب. زنها دستت رو بگیرن خر کشت کنن بیارنت بالا. اینجا همه نامحرمن. نمی تونی بیای تو قسمت مردونه.
پیزن با آزردگی گفت : برو بابا دلت خوشه. زنها کی به همدیگه کمک می کنن که حالا بخوان به من پیزرن علیل کمک کنن؟
راننده گفت : پس واستا زیر پات علف سبز شه. من که سوارت نمی کنم. واستا یک اتوبوس دیگه سوار شو
پیرزن نالید: من نظر کرده امام زمانم ها ! نفرینت می کنم ها .
راننده اتوبوس گفت : برو بابا من خودم نفرین شده الهی هستم که تو گرما و سرما تو این ترافیک تهرون خراب شده با امثال تو سرو کله میزنم . برو خدا روزی تو جای دیگه حواله کنه .
راننده گاز ماشین و گرفت و رفت . پیرزن زیر لب غرغری کرد، سپس در حالیکه دانه های تسبیحش را می چرخاند و ورد می خواند، منتظر اتوبوس بعدی ماند .........