همیشه ما ایرانیان، به منزله ساکنان جهان سوم، همیشه خواستار آزادی بوده ایم ولی همچون تشنگان و محرومان وقتی آن آب گوارا یافته ایم کمتر توانسته ایم ازآن استفاده شایسته و بایسته کنیم. آزادی خواهی ما همواره آزادی خواهی محرومان بوده است، نه آزاد یخواهی توانگران. قصه ی ما و آزادی قصه آن تشنه ایی است که مولوی می گوید بر لب دیوار بلندی نشسته بود و جوی آب از پاس آن دیوار روان بود. آن تشنه سنگ در آب می فکند و صدای آب برمی خاست. صدای آب بلند شد که چرابه من سنگ می افکنی؟ گفت برای تشنه لبی چون من حتی صدای آب هم مطلوب است، چه جای آنکه خود آب را در آغوش بکشم. حالا شنیدن نام آزادی همبرای ما مطلوب، شعف آور، و بهجت انگیز است.
از کتاب آئین شهریاری و دینداری / دکتر عبدالکریم سروش / ص 215
توی یکی از همین خونهها، همین نزدیکیها، دل یکی آتیش گرفته. از روی بوم هم که نیگاکنین میبینین که از توی پنجرهی یکی از همین خونهها آتیش میریزه بیرون. دل یکی آتیش گرفته.
تو اومدی اما کمی دیر. از ته یه خیابون دراز. مث یه سایهی نگرانی. کمی دیر اومدی اما حسابی تجلی کردی و دل یکی رو حسابی آتیش زدی.
به من میگن چیزی نگو. نباید هم بگم اما دلی یکی اینجا داره خاکستر میشه. کمی دیر اومدی اما یه راست رفتی سروقت دل یکی و دست کردی تو سینه اش و دلش رو آوردی بیرون و انداختی تو آتیش و بعد گذاشتی سرجاش. واسه همنیه که دل یکی آتیش گرفته و داره خاکستر میشه.

یکی داره تو چشات غرق میشه. یکی لای شیارای انگشتات داره گم میشه. یکی داره گْر می گیره. دل یکی آتیش گرفته .
یه نفر یه چیکه آب بریزه رو دلش شاید خنک شه. میون این همه خونه که خفه خون گرفتن. یه خونه هست که دل یکی داره توش خاکستر میشه. یکی هوس کرده بپره تو دستات و خودش رو غرق کنه.
برگرفته از کتاب چند روایت معتبر/ مصطفی مستور
دکتر فرامرز رفیعپور استاد جامعه شناسی دانشگاه شهید بهشتی در کتاب توسعه تضاد خود پیرامون شخصیت مهندس میرحسین موسوی چنین می گوید:

بعد از دوران کوتاه حکومت آقایان رجایی و باهنر, آقای مهندس موسوی به نخست وزیر انتخاب شدند. ایشان از نظر سطح و قدرت تفکر تقریبا در حد دو سیاست مدار اول قابل ارزیابی هستند. گرچه ایشان به تناسب سن نسبت به آقای مهندس بازرگان دارای تجربه سیاسی (از نظر مشارکت در حکومت, کابینه و رویدادهای سیاسی) نبودند، اما به علت توافق با انتظارات گروههای انقلابی، حمایت شدند. در عین حال ایشان از نظر تخصص و بینش دارای دو خصوصیت مناسب بودند:
اولا: ایشان به عنوان معمار, دارای قدرت تجسم برای برنامه ریزی بود. بدین معنی که وی توانست تجسم کند که از تئوری و تصور بک هدف، تا عمل چه مراحلی باید طی شود. و این، برای شرایط بعد از انقلاب و شرایط کنونی که تئوریسینهای مذهبی قادر به پیاده کردن عملی اصول مذهبی نبوده اند و عموما در مرحله بیان اصول مانده اند، بسیار مهم بود و هست.

ثانیا: براساس مطالعاتش در زمینه جامعه شناسی، (هرچند نه به عنوان یک متخصص)، تصورات قابل استفادهای درباره یک جامعه ایدهآل داشتٰ اما برعکس جامعه شناسان تئوریکٰ قادر بود تا حدودی تصورات خود را با آموزش معماری و عملی خود (مبنی بر پیاده کردن تصورات تئوریک در عمل) پیوند بزند و لذا کوشش کند تا جامعه را به سوی اهدافی (که متاسفانه بطور دقیق تعریف و مشخص نشده بودند، اما حدودا در جهت ایدهآل قرار داشتند)- به تناسب شرایط – به کندی سوق دهد.
مهمترین عواملی که باعث کندی حرکت و یا ایستایی آن میشدند، عبارت بودند از:قدرت تفکر و تخصص محمود در سیستم(مجموعه) اداره کنندگان عملی /جنگ / عدم هماهنگی کافی در سلسله مراتب با مقامات بالاتر. البته عوامل دیگری چون فشارهای خارجی و داخلی را به عنوان عواملی که همواره وجود دارند.
منبع: رفیعپور، فرامرز /توسعه و تضاد (کوششی در جهت تحلیل انقلاب اسلامی و مسائل اجتماعی ایران) / ص 122 – 123 / انتشارات سهامی انتشار(1379) .
--- حاشيه بر متن------------------------------------------------------------
آنچه که درباره دکتر فرامزرفیع پور باید بدانیم: +

این کتاب روح آدم را بدجوری چنگ میزند. احساس میکنی واقعا از کنارت خمسه خمسه رد شده یا هواپیماهای جنگی دشمن با ارتفاع پائین از بالای سرت رد میشوند
با سیده زهرا همذات پنداری می کنی چگونه شهدا را غسل و کفن میکند.... و چگونه و با چه غیرتی نسبت به جنازه تکه تکه شده شهدا غیرت نشان میدهد و خود از جنازه شهدا پاسبانی می دهد تا به بدست سگان و منافقین نیفتد.
احساس می کنی لحظه وداع با پدرش چه احساس عجیبی دارد..... احساس غریب و سخت
و تو، هم با سیده زهرا احساس میکنی پدر دیگر برنمیگردد. در حالیکه من خواننده هم دوست دارم شهادت پدر زهرا و تمام این اتفاقات خواب و خیال باشد. و از خواب بیدار شوی و به ببینی ابوعلی درکنار دا و زهرا نشسته است
وقتی زهرا از فقر و نداری خانواده خودش را شرح میدهد و می گوید چگونه از بصره تا خرمشهر خانه بدوش بودند، واقعن احساس میکنی که خودت در کنار آنها همسایه بد یا خوب را درک کرده ایی
با خودت می پنداری یک دختر 17 ساله چقدر تاب تحمل دارد که در یک غسالخانه شهید غسل دهد و به امور کفن و دفن بپردازد اما کمر خم نکند و هیچ گاه سنگدل نشود

آری سیده زهرا هرگاه بلا می بیند خود را در کربوبلا تصور می کند و احساس می کند که خونش از فرزندان رسول الله که رنگینتر نیست پس بلا برای همه هست پس باید صبور بود همچون زینب
وقتی قضیه بقچه بدن یک زن چاق را می شنوی که خمپاره از بدن وی فقط یه بقچه کوچک باقی گذاشته یا داستان متلاشی شدن کاسه سر کارگر کارخانه مکینه را میخوانی و دل جرات سیده زهرا را درجمعکردنمحتویات کاسه سر و بدن کارگر میبینی دلت می خواهد آنجا بوده و به وی کمک میکردی.
این کتاب خاطرات شفاهی و واقعیتی از رشادتهای انسانهایی است که در مقابل دشمن و در زمان اول جنک یکه و تنها ایستادن و خم به ابرو نیارودن و اعتقاد داشتن چون خرمشهر شهرشون میباشد باید بمانند و مقاومت کنند
روایت سیده زهرا از وقایع اول جنگ بسیار زیبا و شفاف و سلیس میباشد که احساس می کنی، که در آن زمان آنجا حضور داشته ایی و یا اینکه در حال تماشای فیلم دا هستی. تصویر سازی و توصیفگری این کتاب به نظر من بی نظیر می باشد
این کتاب سرشاز از احساسات انسانهایی است که در بطن حادثه بودند و با خودت می پنداری در ذهن خسته روزمره ایرانی این اتفاقات چه راحت رو به محو شدن است و دیگر سکه این افراد برای این دوره زمونه چرا خریدار ندارد.
در هرصورت از یکی از دوستان وبلاگ نویس شنیدم خواند "کتاب دا " جرات و جسارت میخواهد.... وقتی کتاب را خواندم به عمق حرف ایشون پیبردم.
--- حاشيه بر متن------------------------------------------------------------
راوی تمام این اتفاقات سیده زهرا حسینی میباشند
دا به زبان کردی به معنای مادر می باشد.... و شخصیت دا دراینجا مادر راوی اتفاقات می باشد
ابوعلی پدر سیده زهرا راوی کتاب میباشد.
این متن کوتاه برداشتهای شخصی من از مطالعه سیصد صفحه کتاب می باشد..... درزمان پایان مطالعه کتاب حتمن مطلب مفصلتری می نویسم
امیدوارم کارگردان خبره و مجربی مسئولیت ساخت فیلم این کتاب را برعهده داشته باشه. تا با وفاداری به روایت کتاب راوی خوبی برای این کتاب باشد.
بخوانید: حوادث کتاب دا خارج از تحمل انسان است
اين دو خاطره را ازكتاب خاطرات دكتر محمد مهدي جعفري كه از ياران و دوستان نزديك دكتر علي شريعتي و شاگرد استاد محمد رضا حكيمي (بنيانگذار مكتب تفكيك) مي باشد به مناسبت سالروز درگذشت مرحوم مهندس مهدي بازرگان به رابطه ايشان انتخاب كردم . تا از زاويه ديگر به مرحوم بازرگان نگريسته شود و خود قضاوت كنيد كه بعد از انقلاب با بازرگان كه چه كردند ...!!
۱ـ در همان زمان شنيدم كه بر سر اداره ي حسينيه ارشاد ؛ در ميان هيئت مديره و هيئت امنا اختلاف افتاده است . يك طرف آقاي ميناچي بود و يك طرف آقاي مطهري و دوستانش ، من شنيدم كه در اين جريان ، آقاي خامنه اي و شهيد بهشتي جانب دكتر شريعتي و ميناچي را گرفتند . حالا دكتر چه گفته بود و اختلاف بر سر چه بود حقيقتا من نمي دانم . شهيد مطهري از اين امر نگران بود و از موضوع دلگير . آقاي مهندس بازرگان در اين امر جانب مطهري را گرفته بود . من هميشه مي ديدم كه مهندس بازرگان خيلي به مرحوم مطهري علاقه دارد و مرحوم مطهري هم خيلي به مهندس بلزرگان علاقه داشت . (ص 68)
۲ـ ما(منظور دكتر محمد مهدي جعفري ) رفتيم منزل حاج آقا تحريريان ، آقاي مطهري هم بود . اما دكتر نيامده بود . ما گفتيم : جناب آقاي مطهري ، ما نه در فضيلت و سوابق و علم شما ترديد داريم ؛ نه در مقام و موقعيت دكتر شريعتي . خودتان هم دكتر شريعتي را خوب مي شناسيد . شما منصفانه بگوئيد ما حرف خودتان را قبول داريم ؛ اين نهضت جديد نوگرايي ديني كه الان انجام گرفته ، شما بيشتر در آن نقش داريد يا دكتر شريعتي ؟
آقاي مطهري گفت : نه من ، نه دكتر شريعتي ! ما هر دو پيرو بازرگان و طالقاني هستيم . اين راهي بود كه اين دو بعد از شهريور 1320 در پيش گرفتند . (ص 69)
منبع : بار ديگر شريعتي / كتاب خاطرات ناگفته دكتر محمد مهدي جعفري / نشر نگاه امروز چاپ اول 1381