روزه ها را یک به یک خوردیم و آبی نیز روش
بعد افطار آب دارد کِــیف ، اما کــم بــنــوش
مهدی اخوان ثالث
اگر یادتان با یادما گره خورد، از ما هم یادی کنید.
چندی است که هرگاه پیرامون مسائل انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری بادوستان و اساتید چه در جناح اصولگرا یا اصلاحطلب سخن میگویم یک نوع خلا تحلیل واقع بینانه از این وقایع وجود دارد. به نظرمن شوک ناشی ازاین اتفاقات باعث شده است که نخبگان جامعه هنوز به یک نوع جمع بندی منطقی اولیه پیرامون ریشه یابی این وقایع نرسیده اند. ازآن طرف میدان هم خارج نشینان هم چون VOA , BBCpersian و سلطنت طلبها و مجاهدین خلق از نوعی تغییر و انقلاب در نظام ایران حرف میزنند که به نظر من حرف اینها هم نوعی خیال بافی و توهم بیش نیست. چون در ایران و نوع سیستم اقتصادی و سیاسی – اجتماعی پتانسیل هرنوع انقلاب وجود ندارد.بلکه باید گفت جنس این اعتراضات بازیابی و بازتولید حق و حقوق از دست رفته یک نسل و یک ملت می باشد. متاسفانه یک عده از روی نادانی و ناخردی و سواد کم می خواهند دعوای این جنبش را از سطح عمیق آن یعنی استیفای حقوق از دست رفتهی همچون آزادی های مشروع و مدنی و سیاسی و ، زندگی آرام و رفاهمند در پرتو آزادی اجتماعی به مسائل پیش پا افتاده تقابل میان طبقه متوسط با طبقات فرودست جامعه تعریف مینمایند . و خیلی راحت و بسیط ادعا میکنند که حامیان این جنبش از طبقه مرفه و متوسط جامعه می باشند. درحالیکه اگر به وقایع و کشتهشده گان این جنبش نگاه شود اکثر قریب به اتفاق این افراد از طبقه متوسط و متوسط رو به پائین جامعه بودند . برای همین پائین آوردن سطح تحلیل این اتفاقت فقط به مسائل اقتصادی راهی است که مارا به ترکستان می برد. بلکه باید این جنبش را باید از تمام ابعاد معرفتی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی مورد بررسی قرار داد.
از میان تحلیل هایی که این چندوقته پیرامون وقایع ایران خوانده ام تحلیل حمید دباشی از لحاظ فرم و ساختار و روشمندی آن تاحدودی قابل تامل و دقت می باشد. زیرا دباشی وقایع را فقط از زاویه اقتصادی نگاه نمیکند بلکه ریشه های بشردوستانه و استیفای مردم برای بازیابی حقوق مدنی و آزادی های از دسته رفته ودرمعرفی این جنبش را به خوبی واکاوی میکند و خواهان این است که این جنبش در دام رادیکالیسم کور نیفتد زیرا خشونت مهمترین دامی است که هر جنبش را از عقلانیت خارج میکند و خواه ناخواه باعث اضمحلال آن جنبش میشود.
لازم بذکر است چندی پیش پرفسور حمید دباشی در
مصاحبهای تفصیلی به ارزیابی وضعیت اجتماعی- سیاسی جنبش سبز و نقش نسل
جدید در آن میپردازد و تغییرات فرهنگ سیاسی جامعه ایرانی را مورد مداقه
قرار میدهد. بخشهایی از این مصاحبه، به طور ناقص در روزنامه «فرهیختگان»
چاپ تهران منتشر شد و اینک متن کامل و بدون سانسور این مصاحبه را در ادامه
میخوانید.
پرفسور حمید دباشی ، متولد 1330 اهواز و استاد ایران شناسی دانشگاه کلمبیا، تاثیر قابل توجهی بر شناخت محافل آکادمیک ایالات متحده از ایران معاصر داشته است . دباشی که در دانشگاه کلمبیا همزمان در دپارتمان مطالعات خاور میانه و مرکز ادبیات تطبیقی و جامعه کار می کند و صاحب کرسی هاکوپ کورکیان در ایران شناسی است،
موج سبز آزادی (قسمت های مهم این مصاحبه از نگاه من بدین شرح است )
چندی است در جناح اصولگرا دو انشعاب بزرگ پدید آمده است، جناحی که با رفتار رادیکالیسم افراطی و هجومی راه را برای گفتگو و نقد بسته است و خودش را به عنوان نماد حق در میان جامعه جا انداخته است و هرکسی مخالف تفکر آنها باشد آشوب طلب، بیسواد، خائن، مفسد اقتصادی، مزدور، وطن فروش و خس و خاشاک می باشد. و درمقابل این نوع تفکر افراطی خطرناک تفکری در جناح راست در حال شکل گیری است که تا حدودی به عقلانیت سیاسی و تعادل و میانه روی معتقد هستند، و دراین چند وقته این نوع تفکر سعی کرده جامعه را از بحران سیاسی خارج بکنند اما بدلیل بی قدرتی متاسفانه قدرت عملیاتی و حرف شنوی دیگران از سخنان تسکین کننده این طیف سیاسی بی اثر مانده است. حال اگر از این حرفها بگذریم طیف رادیکال اصولگرا خواهان حذف رقبا یا خفه نمودن صدای رقیب حتی در جناح خود میباشد. و رقبای اصلی سیاسی خود را مزدور غربیها نامیده است. حال متن مصاحبه دکتر عماد افروغ ازنمایندگان طیف میانه رو اصولگرا را بخوانید تا تفاوت فکری دو طیف این جناح را خواهید فهیمد:

خبر آنلاین: آنگونه که زمان دوم خرداد از اصولگرایان دفاع کردم، امروز هم در مقابل حذف اصلاحطلبان میایستم برای اینکه متأسفانه یک الگوی رفتاری واحد در کشور وجود دارد، همه میخواهند یکدیگر را حذف کنند........
از قدیم و ندیم گفتن همیشه مرگ برای همسایه خوب است، زیرا اگر مرگ به درب خانه مارسید چه واویلایی به پا نمی کنیم . جریانات سیاسی این چند وقته ایران هم مصداق همین قضایا شده است، از روز بعد از انتخابات و این اتفاقات که رخ داد خیلی ها از بازداشتگاهها و رفتارهای های فجیع با زندانیان خبر میدانند. اما همه مسئولین حکومتی یا تکذیب میکردند و یا اینکه سکوت مینمودند. تااینکه ازاین وقایع گذشت تا خبر شهادت محسن روح الامینی یکی از فرزندان مدیران رده چندم حکومتی و مشاور دکتر محسن رضایی منتشر شد. و از آن روز همه شدن مدافع حقوق بشر ، زیرا همین شمشیر برنده به فرزندان حکومتی هم رحم نکرده است. چون حالا مرگ به دم خانه ما رسید شد عملی غیر انسانی .

حال بازهم خبری فجیع این چند روزه در نامه شیخ مهدی کروبی به آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی منتشر شده مبنی بر اینکه در بازداشتگاههای زندانیان سیاسی رفتارهای غیر اخلاقی با زندانیان انجام میشود. ولی از آن طرف دکتر علی لاریجانی این اتفاقات رو تکذیب نموده است و منکر چنین اتفاقی شده اند.
حال من سوال دارم اگر یکی از همین اتفاقات با یکی از همین فرزندان حکومتی صورت میگرفت آیا باز هم سکوت می کردید.....حداقل در این برهه از زمان فرض کنید تمام این دختران و پسران بازداشتی فرزندان و نوامیس شما هستن...و در پیشگاه تاریخ و وجدان خودتان سکوت نکنید.

آدم های کوچک باور ندارند
که یک روزی آدم های بزرگ
پاشون بره رو پوست خربزه
در اصول نظامی گری , زندگی در شرایط سخت و پیش بینی نشده برای نظامیان برنامه ریزی می شود و یک نظامی همیشه خورش را برای زندگی در شرایط سخت ورزیده می کند.
کاش کسانی که می خواهند در میدان سیاست وارد شوند, خود را برای روزهای سخت و دردناک آماده می کردند. تا امیدهای یک عده را نا امید نکنند.
البته به نظر من زندگی در شرایط سخت سیاسی یعنی زندان رفتن و روی آرمان خویش ایستادن...حتی به قیمت از دست دادن جان.......تنها نقض این حرف زمانی اثبات میشه که تو برای چیز دیگری وارد سیاست بشی
االبته حرف زدن درباره پیرامون زندان و تبعات آن به این راحتی نیست. و نمی توان به این سرعت نتیجه گیری کرد...چون یه عده باکارهایی می خواهند در صف اصلاح طلبان تفرقه ایجاد کنند..نباید تن به این بازی ها و شوک ها داد.
....... حاشیه در متن................................................................................
پیامبر فرمود: سه نوع اقرار باطل است و حجت نیست :
1. اقرار بعد از دستگیری (قید)
2. اقرار بعد از شکنجه (تعذیب)
3. اقرار دیوانه

حاج كاظم سرش براي شلوغي و دردسر درد نميكند؛ اين را از همان صحنههاي اول برخوردش با عباس، آرپي جي زن رو به مرگ، مي شود فهميد. اگر سروكله عباس پيدا نمي شد و آن تركش لعنتي به طرف شاهرگش راه نيفتاده بود، لابد سالهاي سال پشت همان پيكان لكنتي به عشق فاطمه و ابوذر وسلمانش دندهي صد توماني عوض مي كرد و دلش به اين خوش بود كه به قول عباس با خدا معامله كرده است. فيلمساز اين آرامش و متانت ابتدايي را خوب از كار درآورده و پرويز پرستويي هم آنقدر درست اجرايش كرده كه وقتي حاجي روي مردم اسلحه ميكشد، ما هم مثل عباس نمي دانيم چه خبر شده؛ حالا ما هم بايد برويم آنطرف بايستيم؟ بستگي دارد از چه زاويهاي نگاه كنيم: اگر جزو مردم بيگناه و گرفتار شب عيد باشيم، لابد مثل آنها فكر ميكنيم گير چند تا موجي باجگير افتادهايم كه به قول سلحشور وقتي از جنگ برگشتند ديدند همه خوردند و بردند و حالا ميخواهند سرشان بي كلاه نماند. اگر جاي سلحشور و احمد كوهي
بوديم فقط مي خواستيم اين قائله تمام شود و اين رسوايي روي آنتن بيبيسي و سيانان نرود. اما چه مي شود كرد كه به نظر حاج كاظم، امنيت ملي را امثال عباس ميسازند نه بي بي سي. هر كس براي خودش نظري دارد، پس هر كدام بايد قبله خودشان را بچسبند؛ و اين درست همان مخمصه اساسي است كه درام ماجرا را تشكيل مي دهد؛ برزخ عدالت و آزادي، حق و ايمان، تعهد و آبرو، خانواده و همرزم. اينجاست كه همسنگرهاي قبلي روي هم اسلحه مي كشند و وقتي احمد كوهي مي گويد گلولهها مشقي است، حاجي مي فهمد هنوز بازي را جدي نگرفتهاند. ايندفعه اما انگار گلولهها جنگييه! ژ-3خيلي نامرد است و اين را احمد خوب خوب مي داند.
ترسيم درست اين برزخ، راز تاثيرگذاري آژانس شيشيهاي و حضور حاج كاظم در بالاي فهرست شخصيتهاي برتر سينماي ايران است. حاتميكيا لااقل آدمهاي يك طرف اين ماجرا را آنقدر خوب مي شناسد كه شخصيتهايش به قول فوتباليها حسابي ساخته و پرداخته اند. توفيق فيلم در گرو كنارهم قرار گرفتن اين اضلاع است و حاج كاظم در بالاي فهرست بهترينها به نمايندگي بقيه ايستاده است. اين بلاتكليفي دردآور و بازي بي انتهايي كه چند ساعت مانده به تحويل سال يكهو مثل اجل معلق نازل مي شود، در چهره و صداي پرستويي طنين و درخشش فوقالعاده دارد، اما بيانصافي است كه از درخشش رضا كيانيان و تسلط قاسم زارع و حبيب رضايي بگذريم؛ به هر حال تاريخ را برندگان مي نويسند و حاج كاظم حداقل در اين رايگيري بليتش برده است. گمان كنم اين حداقل پاداشي است كه بايد براي اين بازنده بزرگ زندگي در نظر گرفت.
حالا اين وسط ما كجا ايستادهايم؟ لابد ميگوييد ما نيز مردمي هستيم و جايمان كنار آنهاست. اصلا سوتفاهم اساسي بر سر محتوا( اين كلمه را دوست ندارم) و پيام (اين يكي را كه ديگر اصلا) در فيلم آژانس شيشهاي از همين جا سر برآورده؛«تماشاگري» وظيفهاي پيچيده، چند وجهي و متفاوت از زندگي عادي است، درست عين خود سينما، و بايد خدا را شكر كنيم كه تماشاگريم و نقطه ديدمان محدود نيست. براي همين است كه حاتمي كيا و پرستويي موفق مي شوند با شرححال حاج كاظم اشك خيليها را - كه در زندگي واقعي ميانهاي با كاظمهاو عباسها نداشتند – دربياورند و نگاهها را مهربانتر كنند. ممكن است يك ديدگاه ايدئولوژيك به اين نتيجه برسد كه اصلا همين تاثيرگذاري است كه كار را خطرناك مي كند و اين اشكهاي جاري در تاريكي باعث مي شود آدمها نسبت به اطرافشان مهربانتر شوند و اين دفاع يكجانبه و قهرمانهاي اين خالق هدفمند و دلداده به يك طرف داستان را همه واقعيت بدانند. خوشبختانه حاتميكيا اين اعاده حيثيتي را كه بر دوشش احساس ميكرد، به آژانس شيشهاي محدود نكرد و در سهگانهاي با محوريت شخصيت بسيجي – با حضور تعيينكننده و بي بديل پرستويي – نگاهش را عمق بخشيد و پيشداوريها را خنثي كرد؛ روبان قرمز و موج مرده روي ديگر سكه آژانس... است.
از طرف ديگر حاتميكيا با هوشمندي فهميده كه غمخواري براي آدمهاي فيلمش فقط از طريق يك روايت پركشش و اجرايي حرفهاي و استاندارد حاصل مي شود. قهرمان كلاسيك آژانس ... شخصيتي بينقص، رئوف، فداكار و آرام تصوير مي شود كه به قول خودش تا راه گلويش را نبندند، صدايش در نميآيد. براي نابودي فيلم و تاثيرگذارياش فقط كافي بود اين وجه ماجرا درست به بار ننشيند يا بازيگري با درك غلط از شخصيت آن را بهكلي هدر كند. پرستويي با صداي گرم و پرطنين، چشمهايي مهربان و دلسوز و نم اشكي كه هميشه انگار قرار است سرريز شود، عيار كامل اين تاثيرگذاري است. او در يكي از دشوارترين آزمونهاي خلق شخصيت موفق مي شود از نقشي قهرمان بسازد كه تلقي عمومي نسبت به آن چيزي در حد حرفهاي سلحشور و گروگانهاي آژانس است. فضاي محدود داستان و لوكيشن فيلم به او امكان داده تا تجربههاي تئاترياش را براي ميدانداري و صحنهگرداني به كار بگيرد. همين تجربهها و تواناييهاست كه باعث مي شود صحنه قصه گفتن حاجي براي گروگانها خندهدار يا عصبيكننده درنيايد و در اوج حرفهاي منطقي سلحشور درباره امنيت و ثبات و آرامش، دائم دلمان ميخواهد حاج كاظم با يكي از گلولههاي جنگي همان ژ-3 نامرد دخلش را بياورد. او آنقدر توجه همه را به خودش جلب مي كند كه حتي كسي يادش نميآيد علت اصلي مرگ عباس خود حاج كاظم بوده كه به رغم توصيه دكتر و با تنشهاي مداوم او را به سوي مرگي زودهنگام كشانده است.
يكي از نكاتي كه ماندگاري آژانس... و شخصيتهايش را عجيبتر جلوه مي دهد اين است كه فيلم زمانه است. از آن مثالهايي كه اغلبشان تاريخ مصرف دارند. اين يكي هم درست در بزنگاه مقرر ساخته شده و تاثيرش در آن شرايط صدچندان شده است. فيلم از اين منظر تصوير سينمايي همه بحثهاي اساسي آن روزها و دغدغهها و اختلافهاي تازهي جامعهاي در حال تغيير بود. حاتميكيا آدم عجيبي است، چون در چنان شرايطي چكيده حرفهاي باب روز و محبوب آن زمان را در دهان آدم بده فيلمش گذاشت، و وقتي از سوي موسسه ر
وايت فتح براي كار مشابهي دعوت شد، چنان برعكس عمل كرد كه ناچار شد راشهاي اضافي موج مرده را روي ميز كنفرانس مطبوعاتي جشنواره بچيند، ولي در آپارات سينما نگذارد. حالا كه چند سال از آن دوره گذشته، با اطمينان مي شود گفت كه آژانس... با كمك خلاقيت عواملش و هنر تاثيرگذاري – كه حاتميكيا در آن چيره دست شده – از شعارهاي ديروز فراتر رفته و اين نظرخواهي هم تاييدي بر همين موضوع است. كافيست سياههاي از موج فيلمهاي ظاهرا جسور و افشاگر و سياسي آن دوره در ذهنتان رديف كنيد تا ماندگاري آژانس... و حاج كاظم بيشتر به چشم بيايد.
امروز كه به فيلم و آدم هايش فكر ميكنيم، فارغ از هياهو و جنجالهاي فراوان و بي سابقه فيلم، به ياد « حاج آقا مربي» آرام و معقولي ميافتيم كه سرش براي شلوغي و دردسر درد نميكرد، اما نفهميديم چه شد كه يكهو اسلحهاي چسبيد به دستش و طنين جرينگ جرينگ پوكه فشنگي خبر داد كه ديگر قرار نيست به آرامش قبلي برگردد. حالا اين دم آخري فقط فرصت دارد تا با فاطمهاش خلوت كند و بگويد چرا هيچ وقت كنارش نبوده است. حكايتي كه انگار فقط ده شماره طول ميكشد، مثل آخر كار هر اعدامي ديگر؛ ده، نه، هشت، هفت، شش، پنج، چهار....
نوشته: نیما حسنی نسب
....... حاشیه در متن................................................................................
+این روزها سایت سینمای ما بدجوری رفته تو نخ فیلم ماندگار آژانس شیشه ایی، من هم دوست داشتم در این میدانگاه حضور داشتم اما بدلیل مشکلات روزمرهزندگی نتوانستم درباره این فیلم بنویسم. حداقل این یادداشت درمیان یادداشتهای این سایت برای من جالب بود چونکه:« حالا در اين شرايط دوباره ياد حاجكاظم، سلحشور، احمد كوهي، اصغر و حتي عباس ميافتيم؛ ياد سلمان و ابوذر و ياد موتورسوارها و همهي آنها كه در آژانس بودند. اين يادآوري دست از سر خالقش هم برنداشته، كه خب معلوم است برنميدارد.نامه ابراهيم حاتميكيا به كاربران سايت سينماي ما خبر از دلدلزدنهاي او براي آدمهايش ميدهد و پرسوجو براي پيداكردن حاجكاظم و ديگران در حال و هواي خاص اين روزها دغدغهي جدي اوست. حاتميكيا با هوش هميشگياش و آن شاخكهاي حساساش، درست فهميده كه امروز نشاني آدمهاي آژانس را از كجا بايد گرفت. هر كدامتان كه خبري ازشان داريد، او را بيخبر نگذاريد.»
+گیوه های مکاشفه : نامه ابراهیم حاتمیکیا برای کاربران سایت «سینمای ما»: بیاین با هم بریم آدرس حاج کاظم و سلحشور و اصغر و سلمان و عباس رو دربیاریم
عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرمسار ِ ترانههای بيهنگام ِ خويش.
و کوچهها
بيزمزمه ماند و صدای پا.
سربازان
شکسته گذشتند،
خسته بر اسبان تشريح،
و لَتّههای بيرنگ ِ غروری
نگونسار
بر نيزههایشان
تو را چه سود
فخر به فلک بَرفروختن
هنگامي که
هر غبار ِ راه ِ لعنتشده
نفرينات ميکند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با ياسها
به داس سخن گفتهای.
آنجا که قدم برنهاده باشي
گياه از رُستن تن ميزند
چرا که توتقوای خاک و آب را
هرگز باور نداشتي.
فغان! که سرگذشت ِ ما
سرود ِ بياعتقاد ِ سربازان ِ تو بود
که از فتح ِ قلعهی روسبيان بازميآمدند
باش تا نفرين ِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادران ِ سياهپوش
ــ داغداران ِ زيباترين فرزندان ِ آفتاب و باد ــ
هنوز از سجادهها
سر برنگرفتهاند!
.......حاشیه بر متن................................................................................
من اعتراف میکنم با شعرهای مرحوم احمد شاملو قرابت زیادی ندارم، اما از پارسال براساس یک اتفاق و آشنایی با یک دوست در دوران خدمت با شاملو بیشتر آشنا شدم. و این روزها شعرهای شاملو چقدر بر دل من مینشیند. شعرهایی که تلخاند اما از جنس واقعیت واقعیت. هر شاعری برای خودش یک رنگ و بوی خاصی دارد. و این روزها بوی شاملو بیشتر احساس می شود.
2 مرداد یاد و خاطرهاش گرامی باد