تبليغاتX
..:: رسم روزگار ::..
:: رسم نوشته های من پیرامون روزگار خویش ::

ایستگاه نوشت: تو تاکسی بودم مرد مسنی شروع کرد به درد و دل کردن ظاهرا دلش از جایی دیگه پر بود می خواست این‌جا عقده گشایی کرده باشه. مرد مسن گفت و گفت رسید به اینجا که آقا مردم دیگه روی اون‌چیزی که قبلنا بهش اعتقاد داشتن دیگر حتی پایبند نیستن، کاش حداقل اگر به دنبال لامذهبی هستن، آزاده بودن من نمیدونم اسم این لاابالی گری رو چه بذاریم

من گفتم: میگن هُرهُری مذهب

گفت: اره همون ‌چیزی که این پسر جوونه می‌گه

بهش گفت: حالا چی شده حاجی این‌قدردلت پره

گفت:هیچی جوون فقط اینو بگم اگه زمون‌های قدیم آدم دزده و ف اح ش ه و خلاف‌کار بود اما برای خودش مرام داشت. اما الان نزدیک‌ترین دوستان‌ت خیلی راحت زیرآبت رو میزنند، تو خیابان ظاهرن آدم‌ها وحشی شدن اصلا صبور نیستن و به هم در حقوق همدیگر احترام نمی‌گذارند، سر کار می‌وری همه فقط شعار خوب بودن می دهند اما کردارشون بوی تعفن و کثافت می‌دهد. در کل دلم برای قدیم خودم تنگ شده... الان هیچی سرجاش نیست.. انگار همه چی بهم ریخته... در کل ظاهرا هُرهُری مذهب شدیم.. خدا آخر و عافبت‌مون رو بخیر کنه

تو دلم باخودم گفتم حاجی این مشکل را ما تونه دانش‌گاه بهش می‌گوئیم تاخر فرهنگی، وقتی ابزار مانند ماشین، آپارتمان‌نشینی، کامپیوتر، موبایل تو یک جامعه رونق پیدا کند اما فرهنگ آن کالا در افراد جامعه درونی نشود، باعث می شود که این ابزارها نوع ساختار و زندگی روزمره انسان‌ها رو اول بهم ریخته و گاهی فرهنک را متلاشی ‌ می‌کند

--- حاشيه بر متن------------------------------------------------------------ 

هُرهُری: ص.(بفتح یا ضم هر دوها) هرجایی،کسی که پابند به ایمان و عقیده نباشد،هرهری مذهب هم می‌گویند// منبع: فرهنگ عمید

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت   توسط مهدی  | 

 

 


این کتاب روح آدم را بدجوری چنگ می‌زند. احساس می‌کنی واقعا از کنارت خمسه خمسه رد شده یا هواپیماهای جنگی دشمن با ارتفاع پائین از بالای سرت رد می‌شوند

با سیده زهرا هم‌ذات پنداری می کنی چگونه شهدا را غسل و کفن می‌کند.... و چگونه و با چه غیرتی نسبت به جنازه تکه تکه شده شهدا غیرت نشان می‌دهد و خود از جنازه شهدا پاسبانی می دهد تا به بدست سگان و منافقین نیفتد.

احساس می کنی لحظه وداع با پدرش چه احساس عجیبی دارد..... احساس غریب و سخت

و تو، هم با سیده زهرا احساس می‌کنی پدر دیگر برنمی‌گردد. در حالی‌که من خواننده هم دوست دارم شهادت پدر زهرا و تمام این اتفاقات‌ خواب و خیال باشد. و از خواب بیدار شوی و به ببینی ابوعلی درکنار دا و زهرا نشسته است

وقتی زهرا از فقر و نداری خانواده خودش را شرح می‌دهد و می گوید چگونه از بصره تا خرم‌شهر خانه بدوش بودند، واقعن احساس می‌کنی که خودت در کنار آن‌ها همسایه بد یا خوب را درک کرده ایی

با خودت می پنداری یک دختر 17 ساله چقدر تاب تحمل دارد که در یک غسال‌خانه شهید غسل دهد و به امور کفن و دفن بپردازد اما کمر خم نکند و هیچ گاه سنگ‌دل نشود

آری سیده زهرا هرگاه بلا می بیند خود را در کرب‌وبلا تصور می کند و احساس می کند که خونش از فرزندان رسول الله که رنگین‌تر نیست پس بلا برای همه هست پس باید صبور بود همچون زینب

وقتی قضیه بقچه بدن یک زن چاق را می شنوی که خمپاره از بدن وی فقط یه بقچه کوچک باقی گذاشته یا داستان متلاشی شدن کاسه سر کارگر کارخانه مکینه را می‌خوانی و دل جرات سیده زهرا را درجمع‌کردنمحتویات کاسه سر و بدن کارگر می‌بینی دلت می خواهد آن‌جا بوده و به وی کمک می‌کردی.

این کتاب خاطرات شفاهی و واقعیتی از رشادت‌های انسان‌هایی است که در مقابل دشمن و در زمان اول جنک یکه و تنها ایستادن و خم به ابرو نیارودن و اعتقاد داشتن چون خرم‌شهر شهرشون می‌باشد باید بمانند و مقاومت کنند

روایت سیده زهرا از وقایع اول جنگ بسیار زیبا و شفاف و سلیس می‌باشد که احساس می کنی، که در آن زمان آنجا حضور داشته ایی و یا اینکه در حال تماشای فیلم دا هستی. تصویر سازی و توصیف‌گری این کتاب به نظر من بی نظیر می باشد

این کتاب سرشاز از احساسات انسان‌هایی است که در بطن حادثه بودند و با خودت می پنداری در ذهن خسته روزمره ایرانی این اتفاقات چه راحت رو به محو شدن است و دیگر سکه این افراد برای این دوره زمونه چرا خریدار ندارد.

در هرصورت از یکی از دوستان وبلاگ نویس شنیدم خواند "کتاب دا " جرات و جسارت می‌خواهد.... وقتی کتاب را خواندم  به عمق حرف ایشون پی‌بردم.

--- حاشيه بر متن------------------------------------------------------------ 

 راوی تمام این اتفاقات سیده زهرا حسینی می‌باشند

دا به زبان کردی به معنای مادر می باشد.... و شخصیت دا دراین‌جا مادر راوی اتفاقات می باشد

 ابوعلی پدر سیده زهرا راوی کتاب می‌باشد.

این متن کوتاه برداشت‌های شخصی من از مطالعه سیصد صفحه کتاب می باشد..... درزمان پایان مطالعه کتاب حتمن مطلب مفصل‌تری می نویسم

امیدوارم کارگردان خبره و مجربی مسئولیت ساخت فیلم این کتاب را برعهده داشته باشه. تا با وفاداری به روایت کتاب راوی خوبی برای این کتاب باشد.

بخوانید: حوادث کتاب دا خارج از تحمل انسان است

+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت   توسط مهدی  | 

امروز عصر سر تقاطع ولی‌عصر-توانیر یه آقا که به همراه خانواده اش ازمن خواستن که موبایلم رو به آن‌ها بدهم تا یه تک زنگ به کسی بزنند. اما من با صراحت گفتم متاسفم و با بی‌توجهی تمام از کنارشون رد شدم. بعد از گذشتن از چهارراه دچار نوعی عذاب وجدان شدم که ممکنه این بنده خداها کاری داشتن اما چه کنم آدم این‌قدر دور اطرافش خبرهای ناجورمی شنود که دیگر نمی‌تواند کسی به کسی اعتماد کند.

متاسفانه این بی اعتمادی از آفات مهلک جهان مدرن و شهرنشینی می‌باشد. به قول «جرج زیمل» آدم‌ها در شهردیگر نسبت به هم بیگانه می شوند و از آن طرف سطح سرمایه اجتماعی بزرگی به نام اعتماد در شهر پائین می آید و انسان‌ها به هم‌دیگر همچون بیگانه و غریبه می‌نگرند. 

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت   توسط مهدی  | 

بعضی از آد‌م‌ها مصداق این ضرب‌المثل هستند که سریع می‌روند آخر فیلم رو ببینند یا اینکه هنوز کتاب‌ تموم نشده می‌روند آخر داستان را بخونند که چه بلایی سر قهرمان داستان اومده. 

در زندگی باید صبور بود، کار و تلاش با جدیت باید انجام داد و نتیجه و  کار را باید به خدا سپرد. به قول استاد ما به این عمل رهاسازی می گویند.آدم‌‌ها نتیجه گرا بخاطر ترس از دست دادن نتیجه کارشون، هیچ‌گاه به نتیجه نمی رسند. همیشه اول و آخرین امیدمان باید خدا باشه و بقیه وسیله هستند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت   توسط مهدی  |