حاســـــــــــــــبوا قــــــــــــــبل ان تــــــــــــــحاسبــــــــــــــوا
سال 87 با همه خوبی و بدیهایش، خستگی و انرژی های مضاعف اش تا چند روز آینده به اتمام می رسد. طبق سنت حسنه ایی که برای خویش پایه گذاری کردم (+) به محاسبه اتفاقات و زندگی روزمره سال جاری خویش می پردازم، تا به قول بروبچز ببینیم در این سالی که گذشت "چند چند" بودیم.......
چند سالی است که رسانه ها اساتید و کارشناسان به بررسی معضلات و مشکلات زیر بنایی جامعه ایرانی می پردازند، و هر کس در این بازار وانفسا نقد و نظر هرکس دیدگاه خویش را بیان میکند، و مشکلاتی را لیست می کنند از قبیل : بی هویتی نسل جوان، ، گسست نسلی، رواج دروغ گویی، رشد تزویر و ریا، تضعیف دینداری در ایران، فساد اداری، فقر و فحشا، آمار روبه رشد طلاق، پائین آمدن تعهدات اقتصادی، اجتماعی و احلاقی و.....
اما من می خواهم استدلال کنم که مهمترین معضل زیر بنایی جامعه ایران کم رنگ شدن آرمانهای ریشه ایی این جامعه است. آرمانهایی که برآمده از فرهنگ و سنن و عقاید دینی ، تاریخی و سیاسی جامعه می باشد. این آرمانها سازنده همبستگی و از نگاهی عمقیتر چسبندهگی اجتماع را می باشند.
از نگاه جامعه شناختی اگر در جامعه آرمانهای آن جامعه اهداف دراز مدت باشد، باید در باره مصادیق رسیدن به این اهداف چانه زد نه اینکه بیائیم به جای حل مسئله، صورت مسئله رو پاک کنیم و اینکه بجای تغییر در وسایل رسیدن به اهداف، بیائیم اهداف را پاک کنیم و یا اهداف رو کمرنگ کنیم. زیرا این اهداف شکل و صورت دهنده جامعه هستند. و این عدم آرمانخواهی در جامعه به نوعی در تمام طیفهای سیاسی اجتماعی مشاهده می شود. زیرا خویش را با کم رنگ کردن آرمانهای دچار نوعی سرگشتگی و یاس کردند. زیرا آرمان خواهی به انسان انگیزه ، نشاط و روحیه مبارزه چویی برای رسیدن به اهداف خویش و یا گروه را میدهد. آرمان خواهی به انسان اخلاق جمعی میهد تا راه کج و درست را بازيابد.
من می توانم ادعا کنم این آرمانهای جامعه ماست که دارند از بین می روند و این کم رنگ شدن آرمانهای میتواند ریشه زیربنایی اکثر معضلات اجتماعی و سیاسی باشند زیرا آرمان جامعه برگرفته از ریشه های ایرانی و اسلام شیعی می باشد و در زمانه ما خودش را در هدف بزرگتری به نام انقلاب اسلامی پدیدار شده است. و برای رسیدن به آرمان انقلاب باید از وسیله ایی به نام جمهوری اسلامی استفاده نمود.
اگر یادتان باشد از دهه 70 شعاری در ایران رواج پیدا کرده بود که دیگر ایدئولوژی به پایان خود رسیده است و ما دردنیای بدون ایدئولوژی تنفس میکنیم. به نظر من این شعار سیاسی ناقص ،آفت جان جامعه ایران شد و باعث شد که خیلی ما از نخبگان سیاسی و فکری دچار جو زده گی شدند، و از آرمانهای خویش دست کشیدن. در حالی که اگر به ریشه این تفکر درغرب برگردیم میبینم که ممکن است در غرب ایدئولوژی به پایان رسیده باشد اما درآنجا جایگزینی وجود دارد زیرا در آنجا مکاتب پراگماتیسمی استدلال میکنند که دیگر دوران فلسفه به سر آمده است و باید به دنبال دموکراسی خواهی بود . و باید آرمان دموکراسی و سرمایه داری را در جهان ترویج نمود.(سرمدار این تئوری ریچارد رورتی می باشد) نمونه تاریخی و سیاسی این نظرها میتوان به ایالات متحده آمریکا رجوع داد که انسانها تا جایی حق انتقاد دارند که سرمایه داری تهدید نشود یا در فرانسه و ترکیه هر کس بخواهد با آرمان جمهوری خواهی و لائیستسه درتضاد باشد محکوم به سرکوب خواهدشد.(نمونه تاریخی فرانسه به انتخابات ریاست جمهوری سال 2000 فرانسه رقابت نهایی شیراک و لوپن ؛ که شیراک در نطق انتخاباتی خود گفت ما حاضریم برای آرمان دموکراسی بجنگبم .و یا کودتاها و تغییرات پی در پی در ترکیه برای حفظ لائیتیسه)
اما در ایران چه شد؟ متفکران ما در سخنرانی ها خود و بطور غلط دم از پایان ایدئولوژی می زدند. اما بدون آنکه به ریشه های اجتماعی و غربی آن برگردند. و نظرات این اساتید به صورت تدریجی و موجی در جامعه فراگیر شده است و جامعه ایرانی را دچار گسست به آرمانهای تاریخی و هویتی خود کردند .به طوری که حتی در جناح اصولگرا و ارزشی سیاسی ایران مشاهده میشود که دچار بی هویتی و عدم آرمانخواهی شدند.
در کل می توان گفت جامعه ما مصداق آن کبکی شده است که آمده راه رفتن کلاغ رو یاد بگیرد در حالیکه نتوانست راه رفتن کلاغ رو یاد بگیرد راه رفتن خویش را هم فراموش کرد. جامعه ایرانی به صورت اورژانسی و سریع اما هدفمند نیازمند به بازتولید آرمانهای خود دارد. تا حداقل نسل چهارم و پنجم انقلاب دچار آفت های نسل دوم و سوم انقلاب نشوند.