ایستگاه نوشت: امروز کنار بزرگراه یادگار امام سوار ماشین شدم به راننده گفتم که میدان بوستان هم میرود. راننده اظهار داشت که مسیرش مستقیم مستقیم می باشد و فرحزاد می رود. در ادامه گفت:«مسیر ما همیشه مستقیمه داداش. در هندسه یه قضیه وجود دارد به نام قضیه حمار. داستان قضیه این می باشد کهعلمای هندسه در زمانهای قدیم برای اثبات اینکه مسیر مستقیم سریعتر فرد را به مقصد می رساند. از یک خر استفاده نمودند و در مقصد مسیر یونجه و علف گذاشته بودند و حیوان همیشه آن مسیر مستقیم را می رفته. برای همین این قضیه راه مستقیم ، معروف شده است به قضیه حمار».
من به راننده گفتم: «وای به حال بعضی از ما انسان ها که از خر هم پائینتر می باشیم. خیلی راحت مسیر مستقیم را گم می کنیم. می شویم مصداق تعریف ارسطو از انسان یعنی می شویم یک حیوان ناطق».
خیلی وقت است رسیده ام به این مطلب که از خیلی جهات این شکم آدمها را پُــر کنی، شرف دارد به آنکه بخواهی توی مغز پوکشان چیزی را فرو کنی.
چون بابت آنکه چیزی فرو می کنی تو شکمشان ـحالا هر چه که می خواهدباشد ـ پول خوبی بهت می دهند. اما بابت اینکه مغزشان را پرکنی؛ پــِهن هم بارت نمی کنند. لابد؛ چون فکر به حد کافی پُر هست و همینطوری هم، خیلی چیز حالیشان میشود که از سرشان هم زیاد است.
کتاب کافه پیانو / فرهاد جعفری / صفحه 70
مسیح رو مسیحیان به صلیب نکشیدند
ولی چرا مسلمانان امام خود را کشتند؟
نمایشنامه روز واقعه / بهرام بیضایی
خیلی از ما شیعیان ادعای بسیار گزافی میکنیم و آن اینکه ای کاش در صف یاران حسین بودیم، واگر ندای «هل من ناصر ینصرنی» حسین را می شنیدیم، حتما به حسین لبیک گفته و به یاری اش می شتافتیم.
اما به نظر من « لبیک یا حسین » تعریفی و عملی دارد که بهترین تعریف آن را سید حسن نصرالله بیان نموده است؛ وی میگوید:
لبیک یا حسین یعنی تو در معرکه جنگ هستی هرچند که تنهایی، و مردم تو را رها کرده باشند و تو را متهم و خوار شمرده اند.
لبیک یا حسین یعنی تو و مالت و زن و فرزندانت دراین معرکه باشند.
لبیک یا حسین یعنی مادری فرزندنش را به دفاع می فرستد و آنگاه که فرزندش شهید شد، و سربریده اش به مادر داده شد، مادر سر را به خانه برده و خاک خون آن را پاک کرده و به سر بگوید که از تو راضی هستم. پروردگار چهره ات راروشن بدارد همانطور که نزد فاطمه الزهرا مرا درقیامت روسپید کردی
لبیک یا حسین یعنی مادری، همسر یا خواهری می آید تا پسر و یا برادر خود را لباس رزم بپوشاند تا به میدان جهاد روانه کند
لبیک یا حسین یعنی زینب به برادرش حسین جواز آرزو و شهادت را ببخشد و این یعنی لبیک یا حسین
چیزی که در شیعه متاسفانه زیاد است حرف های بزرگ که همچون سنگ بزرگ علامت نزدن. این نوع شعار زدگی تا حدودی آفت شیعیان ایرانی شده است... کاش با نگاهی دیگری به «لبیک یا حسین » توجه می شد. شیعه بودن به حرف نباید باشد بلکه دست به عمل زدن است و بلکه در آخر کار باید گفت لبیک یا حسین.... شیعه که فقط حرف بزند و دچار شعار زده گی شود، ممکن است دچار حب مال دنیا شده و خویش را در حرف و شعار گم کند... و همچون کوفیان دچار ترس شود. و حسین را تنها گذارد.

-مردی تو خیمه اش بیتابی می کرد. قدم می زد. می ایستاد به در و دیوار نگاه می کرد و گاهی اشک توی چشماش حلقه می زد. بیرون، اباعبدالله ایستاده بود و برایش چیزهایی را یادآوری می کرد که مرد ترجیح می داد نشنود و به یاد نیاورد. اباعبدالله او را دعوت به سفری می کرد که نتیجه اش برای مرد مثل روز روشن بود. برود؟ نرود؟ گفت:«این شمشیر و مرکب و چیزهایی که دارم برای شما . ببرید با خودتان».... و می دانست که دارد چه حرف عجیبی می زند.
-مرد از خیمه بیرون نیامد. می دانست که اگر با امام رو در رو شود، دیگر ممکن است نتواند پای تصمیمی که گرفته بایستد. پس، از همان پشت چادر عذر خواست و راهش را جدا کرد. امام هم چیزی شبیه به این گفتند و رفتند:«حالا که می خواهی بروی. مطمئن شو آنقدر دور می شوی که ندای کمک ما به گوشت نمی رسد». و مرد که نامش عبیدالله بن حر جُعفی بود . رفت و در تارخ گم شد.
-عمرسعد دوست امام حسین بوده است. درمدینه همسایه امام بوده. پدرش از با فضیلتترین اصحاب پیامبر بوده. مسلم بن عقیل وقت شهادت او را وصی خود کرده، و امام حسین در شب های قبل از عاشورا با او قدم می زده. موقع شهادت امام، طوری گریه می کرده که اشک از روی ریشش به زمین می چکیده. وقتی که این زیاد تهدیدش کردکه حکومت ری، را از از او می گرید. به این نیت آمده به کربلا که ماجرا را بدون درگیری تمام کند. حتی با امام قرار می گذارند که او جان امام را تضمین کند و امام هم به جای کوفه. به یکی از مرزهای دور برود اما بعد که ابن زیاد حرف اورا قبول نکرد. عمر سعد ترس از دست دادن امارت ، افتاده به جانش و مثل خوره روحش راذره ذره می خورده. بعد هم شده است فرمانده سپاه کوفه.
ماجرای عاشورا همان قدر که وجه عاشقانه و لطیف و تاثر انگیز دارد. همانقدر هم ابعاد منطقی و عاقلانه دارد. داستان های زیادی از شخصیت ها و همراهان امام هست که زیاد راجع به شان نگفته اند و زیاد نشنیده ایم. وقتی توی کتاب های تاریخ آنها را می خوانی یک هو ابعاد تازه ایی از واقعه برات روشن می شود.جلوی رویت تصمیم گرفتن آدم ها رو می بینی، تصمیم هایی که طبیعی است در شرایط بسیار سختی گرفته می شوند و معلوم است که طرف، حسابی برای به نتیجه رسیدن با خودش درگیر بوده و همین تصمیم هاست که سرنوشت جنگ را عوض می کند، جنگی که در ان ده هزار نفر از امام حمایت کردند و بعد ظرف چند روز رای شان برگشته است، جنگی که درآن پیش از هر چیر عقل حرف اول را می زد.
این داستانهای کوچک درباره شخصیت های ریز و درشت آن روزگار می توانند کمی نگاه مارا به ماجرا عوض کنند و بعضی از مارا از این سوتفاهم تاریخی بیرون بیاورند که " اگر ما بودیم برای تصمیم گرفتن لحظه ایی تردید نمی کردیم". واقعه عاشورا غیر از صحنه های ناب عاشقانه، پر است از شخصیت هایی که عاقلانه تصمیم گرفتنه اند و تاریخ را آنطور هست رقم زده اند و بین خودمان باشد. این آدم ها عجیب شبیه خود ما هستند.
آیا فکر می کنید چه کسانی مقابل حسین ابن علی ایستادند؟ هرچه بودند عده کثیری از آنها کافر نبودند ؛ غریبه نبودند، ناشناس نبودند ، اصلا دشمن نبودند؛ کسی که آن طرف ایستاده کسی است که می داند دارد با چه کسی مقابله می کند، حتی نمی خواهد این کار را بکند اما ضعیف است.همبن فقط ضعیف است. نمی تواند بر وسوسه هایش یا ترس هایش غلبه کند
حالا با این تفاسیر خودتان انصاف بدهید، با این شرایط آدم حق ندارد برای خودش ، خودی که نصف عمر سعد هم سابقه ندارد، فضیلت ندارد، اصلا هیچی ندارد. گریه بکند؟
شاید ممکنه اگر ما در کربلا بودیم بجای اینکه در صف حسین باشیم در صف عمر سعد بودیم. به حال خویش بیاندیشیم حاضریم به خاطر حسین دست از مال و زندگی بکشیم، حاضریم حبّ دنیا را از دلمان بیرون کنیم. اگر توانستیم پس حسینی هستیم. اگر نه که باید فکری برای خویش بکنیم. حداقل یزیدی نباشیم.
حداقل حریت خودنان را حفظ کنیم. حریت خودمان را با یک نقطه تبدیل به خریت نکنیم. که خیلی ها در شب عاشورا نقطه های زندگی خویش را عوض کردند. با خریت خود دل کاروان حسین را خالی کردند و حسین را تنها گذاشتند. و بودند کسانی مانند حر ابن یزید ریاحی که یک شبه حر شدند و حریت خود را اثبات کردند. چقدر زندگی سخته. یعضی وقتها یک نقطه حال یک فرد را نشان می دهد. این نقطه ها مرز میان حق و باطل هستند.

لازم بذکر است که مطالب تاریخی و بعضی از پارگرافهای متن از صفحه یادداشت این شماره مجله همشهری جوان (ش 196 / 14 دی 87) تلخیص و اقتباس شده است.
در این دو روز اخیر در هر محفلی که پیرامون کشتار وحشیانه غزه بحث می شود. خیلی از افراد با مسخرهگی و یا بی تفاوتی ازاین مسئله می گذشتند. و بعضیها اعتراض سر می دهند، که ای بابا بی خیال این عربها این مشکلی داخلی اونهاست و به ما ربطی نداره. هرچه می خواهی آنها را قانع کنی جواب عکس می دهد. اما هر چه با خود می اندیشم نمی دانم مشکل کجاست؟

اقتصاددانان نظر براین دارند که دولت هیچگاه تاجر خوبی نمی شود. زیرا دولت هیچگاه پاسبان خوبی بر اموال خویش نمی باشد و دلسوزی بر اموال خویش ندارد. حال به نظر من دولت جمهوری اسلامی ایران با سیاستهای غلط خود در این سی سال اخیر نتوانسته است این مردم که خود یک سرمایه بزرگ اجتماعی می باشد، در حساب سرمایه های سیاسی خود پس انداز کند و برای این روزها که می توانست این مردم پاسدار منافع آرمانها و نشر دهنده انقلاب ایران باشد استفاده کند. حتی طوری با مردم رفتار شده است که مردم را نسبت به انقلاب و ارزشهای اصیل آن بی تفاوت و حتی معاند نموده اند. تمام اینها برمی گردد به رفتار نابخردانه دولتمردان و مجریان سیاستهای جمهوریاسلامیایران که نتوانسته اند مردم را نسبت به انقلاب امیدوارکنند، بلکه با رفتارهای ناشایشت خویش مردم را به سمتی سوق دادند که حتی نسبت به کشتار انسان ها بی تفاوت باشند.

مهمترین دلیل این بی تفاوتی مردم به نظر من برمی گردد به استفادههای ابزاری و بی دلیل از آرمانهای انقلاب، جمهوری اسلامی و خون شهدا برای کسب قدرت همانند زمان انتخابات و یا بحرانهای داخلی کشور. زیرا این نوع استفاده های ابزاری میتواند به این مسئله دامن بزند که جناح مدعی مدافع ارزشهای انقلاب وقتی نتواند به وعدههای خویش وفا کند. مردم در ظاهر ممکن است سکوت کنند اما کارکرد پنهان این رفتارهای غلط این میشود که مردم نسبت به آرمانهای جناح بدقول و کم کار بدبین شوند. حال فکر میکنید این بدبینی چه میشود؟
می شود همینکه جامعه ایرانی از ارزشهای دیروز که برایش خون داده ، تبدیل به ضد ارزش می شود. یکی از همین ارزشها این بود که مردم در دهه 50 محمد رضا شاه را متهم به همکاری با اسرائیل میکردند و یکی از دلایل انقلاب همین همکاری ها بود. درآن زمان چه جوانهای بودند که برای یاری به مردم فلسطین و لبنان به آن سرزمینها می رفتند .اما در حال حاضر چه شده است؟ دیگر مردم حاضر نیستند برای یک روز هم شده اعتراض کوچکی نسبت به این فجایع بنمایند. مردم خیلی راحت و بی تفاوت از کنار کیوسکهای روزنامه فروشی میگذرند. و برایشان مهم نیست که یک انسانی فارغ از هرگونه از مسائل سیاسی ونژادی کشته میشود. دیگر برای مان مهم این است که زندگی روزمره مان بگذرد. متاسفانه دین ما بوی گند غم نان می دهد.
ما امام حسین را برای تخلیه روانی خویش میخواهیم و حسین هیچگاه محتاج تشنگی ما نیست بلکه حسین به لبیک ما نیاز دارد. اما حسینی بودن یعنی همین که در صحنه واقعه امتحان پس دهیم . وگرنه در روز عافیت یا حسین گفتن چه ارزشی دارد. مهم ان است که در روزی که یک انسانی بی دفاعی ندای "هل من ناصر ینصرنی" سر داد ما به کمک آن برویم... ممکن است این ندا، ندای حسین باشد.
*****************************************************************
مطالب پارسال من درباره محرم:
امام حسين نياز به آب داشت يا لييك ؟ (+)
در محرم حسين هم تنهاست (+)
همیشه خدا را صدا می کنیم تا کمک مان کند
اگر یاری مان کند .. خدا خوبی است
و اگر یاری نکرد همیشه فکر می کنیم .. چه خدای ظالمی داریم
چه دوست داشتنی اند، انسانهایی که خدا رو در همه حال احول دوست دارند... چه کمکشان کند و چه یاری شان نکند.... اما از ایمانشان به خدا یک ذره کم نمی شود.
......................................................................................
در راستای معرفی درختان با اصالت شهر تهران قسمت دوم این سری عکسها را مشاهده نمائید.




برای مشاهده بزرگ تصاویر روی علامت مثبت کلیک نمائید. (+) (+) (+) (+)
عکاس: خودم
محل عکس: تهران / خ شریعتی / خ شهید کلاهدوز (دولت) / چهاراه بلوار کاوه / اوایل خیابان شهید وارسته
درختان با اصالت ( قسمت اول)