فیلسوفان و زبان شناسان در مطالعات خود در میان جوامع معتقدند خیلی از جوامع بسیاری از مواد و چیزهایی که در اطرافشان وجود دارد را با یک نوع بعد ذهنی و خیالی بیان میکنند. لازم بذکراست که این ابعاد ذهنی و خیالی ساخته شده بشر می باشد. مثلا خیلیها برای رنگ ها مزه تعریف می کنند. و یا اینکه برای بعضی از مجسمهها تعاریف خدایی دارند؛ و یا اینکه به بعضی از اجسام و موارد طبیعی زندگی خود را برچسب جنسیتی می زنند. بطور مثال درامور طبیعی به خدا و ماه نماد مردانه می دهند و دراجسام به نیزه جنسیت مردانه و در اجسامی مانند جام و لیوان را با جنیست زنانه تمثیل می کنند.
خیلیها صندلی را با جنسیت زنانهگی خطاب می کنند . فرهاد جعفری در رمان کافه پیانو به زیبایی تمثیل خویش را از زنانگی بودن صندلی بیان می کند:
اما پیش از آنکه اسفنج آب زمین شو را بگذارم خیس بخورد تا بعد بیفتم به جان سرامیکها، اول از همه صندلیها رو از نشیمنگاه شان گذاشتم روی سطح میزهای گرد و کوچک کافه. طوری که هر وقت خدا، دستهِ زمین شور را پایه میکنم زیر سنگینی بدنم و نگاهشان میکنم، به نظر می رسد که یک مشت زن بدکارهی هم شکل، به نحوه زنندهی روی میزهای کافه دراز کشیده اند باشند و پایههای شان را داده باشند هوا تا متفقاً، یک جایی از خود را نشان سقف بدهند . چرا؟ چون بدکاره اند و از این قبیل کارهای خوششان میاید و بهش عادت دارند.
میخواهم بگویم طوری ست که آدم دلش به حال صندلیها می سوزد. که وقتی هم نشسته ی روی شان، باز هم دارند یک کار زنانه میکنند. از این جهت است که همیشه به خودم گفته ام صندلی از آن معدود چیزهایی ست که نرندارد و همه ی شان باید ماده باشند.


کتاب ترس و لرز نوشته کیرکگورد یکی از کتابهایی است، که در آن به زیبایی به داستان ابراهیم و اسماعیل پرداخته است. و نویسنده هوشمندانه ازاین داستان و دو داستان همجوار با این اتفاق به رابطه عاشقانه خود با معشوقش می پردازد. زیرا نشان میدهد که به چه صورت وی معوشقه خود را، بخاطر رسیدن به ایمان رها می کند و یا به تعبیری قربانی می کند. زیرا در محدوده ایمان و اخلاق، ترسیدن معنا ندارد . زیرا وی اعتقاد دارد: «دسترسی به حوزه اخلاق به کمک ثبات اراده نیز ناممکن است. پس چاره ایی نیست جز فراتر رفتن از احساسها و حتی فراتر از اراده، در نوردیدن محدودههای حلول و خطر کردن و دل به دریا زدن در حوزه مذهب به کمک گونه ای اراده تقدیس شده. این آن چیزی است که تکرار و ترس و لرز به ما می فهماند. (ص 10)». کیرکگور ترس و لرز را بهترین کتاب خود می دانست؛ او می گفت این کتاب برای جاودانه کردن نام من کافی است. «دیالکتیک تغزلی» وی، هنر او در وادار ساختن ما به حس کردن خصلتهای ویژه این قلمرو مذهب یعنی همان ترسیدن و لرزیدن و جدال های ما با خود برمحوریت همین اضطرابها و حفظ ایمان می باشد. جالب است با خواندن این کتاب دچار نوعی سرگردانی می شویم، یعنی همان اتفاقی که در زندگی روزمره در برابر اتفاقات دچار آن می شویم. و این ترسها و لرزها همه برای حفظ ایمان است. که با انجام هر عملی در زندگی روزمره ایمان و اخلاق را آیا رعایت کردیم یا خیر؟
چیستی ترس و لرز: فرد نمی تواند بداند که برگزیده است بلکه آن را در همان اضطرابش در مقابل این پرسش حس خواهد کرد. پاسخ در خود پرسش، در اضطرابی است که در روح فرد به طنین می افکند. و ترس و لرز تماما پرسشی است ازاینگونه، پرسشی مضطربانه و همانگونه که خواهیم گفت یک نیایش.پس مومن در مخاطره ای دائمی زندگی میکند؛ زیرا دراینجا نتیجه مهم نیست، بلکه فقط شیوه رسیدن به نتیجه مهم است و شیوه رسیدن به نتیجه همان اضطراب است. اضطراب یگانه تضمین است. انچه مریم را توجیه میکند، آنچه حواری را توجیه میکند، آنچه ابراهیم را توجیه میکند وحشت و اضطراب آنهاست. (ص 14)
بـه میــزانـی زنـدگـیتـان را مـی سـازیـد
که خود را برای ساختن آن مهیا میکنید
در مطلب قبلی (--+--) به دلیل ابهامات موجود در متن ، بعضی از دوستان دچار بدفهمی از نوشته من شده بودند. بنده این قصور را میپذیرم که بعضی از وقتها مطالبم را بدون واکاوی معنایی عمیق منتشر میکنم. حال فعلا در این پست درباره فلسطین و غزه حرفی ندارم چون قبلا گفته و حزف زده ام . ممکن است در آینده بصورت مستدلتر به این موضوع حساس جهان اسلام بپردازم. حال درباره اینکه "فرد چه مقصر است که گدا و فقیر بشود و نقش دولت در این مشکلات چیست؟" خواهم پرداخت.
از نگاه مکاتب جامعه شناسی کلاسیک دو دیدگاه عمده وجود دارد، که جامعه را از دو بعد کلان و خرد نگاه می کند و تا مدتها این دونگاه در جامعه شناسی کلاسیک مناقشه ساز بوده است. پارادایم کلان نگر اعتقاد به ساختار ها و سیستمهای کلان اجتماعی و تاریخی دارد و صاحبنظران این پارادایم فکری معتقدند که این ساختارها بر ما تعین دارند و رفتار الگوی اجتماعی را ما می سازند همانند مکاتب مارکسیستی، کارکردگراها و جامعه شناسانی مانند کارل مارکس،امیل دورکیم، اسپنسر، رابرت مرتون،پارسونز و ....؛ اما در مقابل دیدگاه خرد نگر معتقد است که کنش افراد در جامعه نقش بسزایی در ساختن سازمان اجتماعی دارد همانند مکتب کنش متقابل و جامعه شناسانی مانند ماکس وبر،جرج هربرت مید،هورتون کولی،بلومر و....؛ اما از دهه 80 میلادی به این طرف بینشی در مکاتب جامعه شناسی ظهور پیداکرد که اعتقاد به تلفیق میان پارادایم خرد با کلان در علم الاجتماع بودند. افرادی مانند آنتونی گیدنز، یورگن هابرماس ،جفری الگزندر، جیمز کلمن و ریمون بودن.
آنتونی گیدنز (جامعه شناس معاصر بریتانیایی) و یکی از نظریه پردازان این نوع نگاه تلفیقی معتقد است: «هرگونه بررسی و تحقیق در زمینه اجتماعی یا تاریخی ، ارتباط تنگاتنگی با کنش و ساختار دارد ... اما به هیچ عنوان نمی توان گفت که ساختار، کنش را ، "تعیین میکند" یا برعکس (ص 60)».
جالب آن است که گیدنز در بسط نظریه خویش هیچگاه اعتقاد قلبی به ساختار و کنش ندارد بلکه کنش را با واژه عاملیت بیان میکند. و عاملیت را چیزی میداند که عوامل انجام می دهند یعنی آن چیزی هایی که عوامل با آن سرو کار دارند، که کنشگران در عمل انجام میدهند. وی معتقد است که عمل کنشگران را نباید در ساختار موجود سنجید بلکه این عمل باید در زمان و مکان مورد مشاهده و تبیین شود وی در ادامه بیان می کند: «نه آگاهی (ساخت اجتماعی) واقعیت است و نه ساختار اجتماعی بلکه دیالکتیکی میان فعالیتها و شرایط است که در زمان و مکان رخ می دهد (ص62)».
حال باید این سوال را پرسید که چقدر دولت در گدا پروری جامعه نقش دارد؟
بعد از این فیدی که در فرند فید گذاشتم و بازتابهای آن در کامنتدونی آن قابل مشاهده است. روز شنبه با چندی از دوستان که درباره همین مساله صحبت می کردم. آنها اعتقاد داشتند که تا وقتی در کشور ما مشکلات و بدبختی و فقر بیچارهگی هست دلیلی ندارد ما سنگ فلسطیینی ها به سینه بزنیم. به قولی کودکان حلبی آبادی تهران خودمون واجب تر از بچه های غزه هستند. از یک نگاه حرف آنها درست هست. اما از یک بعد دیگر هم می توان به این پدیده توجه نمود. آیا دولت جمهوری اسلامی (منظور مفهوم حاکمیت هست نه شخص یا جناحی) باعث بدبختی این فقرا شده؟ و آیا مانع پیشرفت و خوشبختی آنها بوده است؟. به نظر من 99 درصد بدبختی فقرا و ما انسانها بر ندانم کاری و بی عرضه گی ما می باشد، زیرا همان خانواده حلبی آبادی می تواند با قناعت و با پشتکار به موفقیت برسد.اما نه اینکه با آرزوهای بزرگ همانند سنگ بزرگ علامت نزدن خود را مشغول کرده است، می خواهد ره صد ساله را یک شبه طی کند . بلکه با برنامه و حوصله و سخت کوشی همان خانواده حلبی آبادی می تواند جایگاه و سطح قشر اجتماعی خود را تغییر دهد.مشکل اینجاست که خیلی از این بدبخت بیچاره ها گوششان به این مسائل بدهکار نیست و از آنطرف چون تنبل بار آمده اند و منتظر هستند یکسری پولدار و یا طرحهای گدا پرورانه دولتی و امدادی به آنها کمک شود (لازم بذکر است این طرح های حمایتی در شهرها و روستاهای آباد نوعی گدا پروری به بار میاورد اما در مناطق محروم باید با طرح های حمایتی کمک شود.راهکار شهرا و مناطق آباد اشتغال زایی یا همون ضرب المثل آموختن چگونه ماهی گرفتن اجرا شود)
حال از ان طرف قضیه آیا خانوادههای مورد محاصره غزه و بچه های بی دفاع فلسطینی برای چه به این مصیبت دچار شدند؟ من اعتقاد دارم اتفاقا انها الان دارند تاوان همان سخت کوشی و استقلال طلبی خویش را می دهند. و این مردم نمی خواهند گدا پرور و بیچاره باشند.برای همین برای حتی دولتهای منطقه عربی و دولتهای غربی مدافع حقوق بشر که برای تزویر و ریا زیر لوای حقوق بشر ندای انسانیت سر می دهند اما در برابر محاصره غزه سکوت کردند. و با سکوت خود مجوزی صادر می کنند بر دولت اسرائیل که حلقه محاصره را تنگ تر کند.

حال یک سوال از دوستان عزیر مدافع حقوق بشر حرف شما درست که چرا جمهوری اسلامی بجای کمک میلیونی به مردم فلسطین و از دست دادن اعتبار سیاسی نمی آید به مردم بیچاره خود کمک کند؟ ولی سوال من از شما این است آیا حقوق بشر فقط مربوط می شود به مسائل سیاسی نظیر دانشجوی ستاره دار ، ولایت فقیه ، دموکراسی و مسئله زنان ؟ایا مسائل اقتصادی و اجتماعی دخلی به حقوق انسانی ندارد؟ ایا دوستان حقوق بشر از خویش پرسیده اند چرا برای مسائل اقتصادی و کمبود مسائل رفاه اجتماعی دست به اعتراض و تحصن نزده اند؟
مطلب پارسال من درباره محاصره غزه: محاصره غزه بازتوليد جنايات انسانهاي بَدَوي
از قدیم گفتن هرچی بدست بیاری
یک چیزی را ازدست میدهــــــــی
در کتابها می خواندیم که هرچهقدر مدرن می شویم از سنت و گذشته خودمان فاصله می گیریم. .... و هرچه از گذشته دور میشویم..... از اصل و نسب تهی می شویم.
جوان تر که بودم چنان سودای مدرن شدن در سرداشتم که فکر میکردم مدرنیته سرنوشت محتوم بشریت است. اما نمی دانستم با مدرنیزاسیون و پیشرفت تکنولوژوژی یک چیزی را از دست می دهم .... آن هم روح بالنده جامعه .
متاسفانه در مدرنتیه دیگر هیچ روحی وجود ندارد. و چه موزیانه روح و شادابی ما را میگیرد . و آن قدر ما را معتاد خویش میکند. که اگر نباشد در زندگی مان انگار چیزی کم است.
دردنیای مدرن حتی خدا هم گم می شود. یادم میآید در گذشته چهقدر پدربزرگ و مادربزرگم چه زیبا برای خدا وقت می گذاشتند و اما ما چه...؟
ممکن است دردنیای مدرن ازمشکلات کاسته و زندگی راحت الحلقوم شده است، اما با خود هزاران مشکلات و تنهایی و خستگی روحی برای ما ارمغان آورده است و ما را در دنیای بی سر وسامانش رها کرده است
چند سال پیش فیلم کافه ستاره اکران شد در فیلم یک کلیپ بود
با صدای شاهکار بینش پژوه با مضمون همین موضوع که دنیای جدید بی روحی
وخستگی هدیه آورده است. وچقدرما آدمها بی جنبه شدیم و در عصر جدید از
خویشتن جامعه خویش دور شده ایم. متاسفانه این کلیپ و شعر از سی دی های
نسخه خانگی حذف شده است.
لازم بذکر است برای دانلود موسیقی فیلم "کافه ستاره" به قسمت ادامه مطلب مراجعه شود.
