تبليغاتX
..:: رسم روزگار ::..
:: رسم نوشته های من پیرامون روزگار خویش ::

وقتی یک دوست (+) برام اس ام اس زد که "خسرو شکیبایی مرد" باورم نشد. فکر کردم دروغ یکی از همین روزهای مثلا سیزده یا آوریل هست . اما وقتی  مطمئن شدم که خسرو شکیبایی مرده است ، یاد پدر بزرگ خدابیامرزم افتادم . هر وقت تو تلویزیون تصویر خسرو شکیبایی رو می دید می گفت: « این همون رضا نیست که تو اون سریال با عاطفه بازی می کرد».

حالا غیر از تیپ هامون که مثل لباسی رفته باشه تو جلد خسرو شکیبایی ، سریال خانه سبز هم پدیده بدیعی بود در سریالهای دهه 70 سیما . سریالهای جمهوری اسلامی تا اوایل دهه 70 حاکی از غم و رنج آغشته به ایدئولوژی انقلابی یا جنگ و خشونت و دفاع ااز مستضعفین و مبارزه با مستکبرین بود ، اما از دهه 70 موجی آغاز شد از سریالهای تلویوزیونی که خیلی راحت بیان می کردند که زندگی همه اش مبارزه و جنگ نیست. در زندگی چیز های دیگری هم جاریست.همچون خنده ،عشق ،دوشت داشتن ،دنیا پرستی ،جان پرستی و سرآمد این برنامه های سریالهای  خانه سبز ، در پناه تو ، ساعت خوش و ... می باشد .

 

از این حرفها اگر بگذریم هنر شکیبایی این بود که در صدد دستیابی به سبک بازیگری بود. سبکی تقلید ناپذیر که مهمترین مشخصه‌اش از فن بیان و ظرافت‌های زبانی ناشی می‌شد. وی این فن بیان را در مخرج‌های زبانی و تصویر سازی‌های کلامی به کار می‌برد تا از شخصیت پشت چهره خود انسانی عجیب و گاه دست نایافتنی بسازد.

بیانش آن‌قدر شاعرانه بود که وی را به دکلمه اشعار شاعران واداشت. حالا که رفت شاید این شعر با صدا و دکلمه خود شکیبایی به یادمان می‌آید: خداحافظ آقای شکیبایی


هه! مرا نمی‌شناسد مرگ!
یا کودک است هنوز، و یا شاعران ساکتند !
حالا برو ای مرگ، برادر، ای بیم ساده آشنا
تا تو دوباره باز آیی
من هم دوباره عاشق خواهم شد!
.
.
.
سلام حال همه ما خوبست ولی تو باور مکن

 

 

راستی اون مخرج سین ات که شین ادا می شد همیشه یادمان می ماند .

خداحافظ آقای هامون از این زندگی "گهی" راحت شدی...

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت   توسط مهدی-علاقبند 

 

تابستان فصل مزخرفیه . اصلا دل و دماغ برای خوندن و نوشتن وجود نداره .مخصوصا تابستونی که گرمایش بی سابقه باشه . و آخر خدمت سربازی ات باشه . گرما و کسلی همه و همه دست به دست هم بدهند و تو حوصله هیچی نداشته باشی و به گذر عمر را با دقت دنبال کنی که فردا کی میاید ؟

 واقع چقدر بد است ، که حرکت مفیدی که خودت دوست داری ، و انجام ندی. و فقط منتظر ساعت بعد باشی چون روزها که میگذرد منتظر این هستی کی این دوره خسته کننده سربازی ام می گذرد.

و فقط تا چهل روز دیگر باید صبر کنم 

تا چه شود . فقط عمرم گذشت ،چون روزها میگذرد و همچون باد از سرنوشتم عبور می کند. خیلی راحت مثل یک آب خوردن اول شهرویر هم آید و کارت پایان خدمتم رو میگرم . فقط اینجا من ضرر کردم ، که از عمرم خوب استفاده نکردم و فقط همین دیر به دیر به روز شدم هم به این دلیل هست :

گرما و لعنت بر این گرما ... 

 

و چه زیبا گفت مهدی اخوان ثالث که پائیز سلطان فصل هاست .

+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت   توسط مهدی-علاقبند  |