تبليغاتX
..:: رسم روزگار ::..
:: رسم نوشته های من پیرامون روزگار خویش ::

«اگر مردی را بکشی ، یک زندگی را می دزدی ، حق زنش را از داشتن شوهری می دزدی ، حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی ، وقتی دروغ می گویی ، حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی ، وقتی تقلب می کنی ، حق را از انصاف می دزدی

(خالد حسینی /رمان بادبادک باز / صفحه 23)...»

 

1_چند روز گذشته  خبری در سایت های خبری  منتشر شد  مبنی بر اینکه  نوزادان از شش ماهگي شروع به دروغگويي مي‌كنند اين در حاليست كه پيش‌تر تصور مي‌شد، سن دروغگويي و فريبكاري در كودكان چهار سالگي است. به گفته پژوهشگران، نوزاد شش ماهه غالبا با خنده‌ها و گريه‌هاي ساختگي رفتارهاي كاذبانه خود را بروز مي‌دهد. همچنين كودك از سن دو سالگي به بعد مي‌تواند افزون بر گفتن دروغ، ديگران را تنبيه بدني كند. به نوشته روزنامه تلگراف، روانشناسان دانشگاه پورتس موث انگليس پس از بررسي وضعيت رابطه 50 كودك با والدين خود به چنين نتايجي دست يافتند.  "

2_پیش از اینها   توماس هابز  متفکری که اعتقاد داشت که سرشت انسان بر شالوده ی سودجویی و میل به قدرت استوار است و به تعبیر رایج و متداول که انسان گرگ انسان است و اما در مقابل جان لاک معتقد است که هر هر کدام ما به صورت «تابو لا راسا (لوح نا نوشته یا سفید  ) »به دنیا می آییم . یعنی هر کدام از ما با یک لوح نانوشته (سفید ) یعنی بدون هیچ اصل اخلاقی یا وجدان فطری حیات خود را آغز کرده ایم و نظر لاک بر این است  که تمام اتفاقات و مشکلات و دانش بشری از تجربه حاصل می شود (نظریه تجربه آور )

3_حال باید به این نظر رسید که که آیا ذات بشر را باید عنصری دروغگو و شرور دانست یا اینکه این جامعه هست که ما را دروغگو و  شرور تربیت می کند ؟ با این تفاسیر من نظر به تلفیق این دو نظریه که ذکر شد دارم اما از نوع بر عکس نظریات هابز و لاک ! باید گفت که انسان از نیروی بالفطره و بالقوه  بهره می برد که نیروی بالفطره آن لوح سفید و نا نوشته نیست بلکه بر عکس یک جعبه ای است از بدیها و شرارت ها و با تولد انسان در روح او نهادینه شده اما در مقابل نیروی وجود که که به ان نیروی بالفطره می توان نامید که این نیروی همان جامعه و نیروی تربیت کننده انسان است حال باید این سوال را پرسید که چرا انسان بر اساس چه عملی می تواند خوب باشد یا شر ؟ جواب در این است که باز به این بر نظریه معروف بر  می گردیم که بستر ها و روندها ی تربیتی یک فرد در کجا صورت می گیرد که اگرفرض کنید که بچه ایی درخانواده ایی فقیر و جرم خیز بدنیا آید باید حتما منتظر این باشیم که این کودک حتما یک خلافکار تمام عیار شود استثنا ممکن وجودداشته باشد و ان اینکه این کودک تبدیل به یک نابغه یا سمبل اخلاق و کرامت انسانی شود و باز هم ان بر می گردد به اینکه ممکن است که  کودک در یک اتفاق با یک دوست و یا مکانی که فاقد هرگونه جرم و بزه ایی باشد آشنا شده باشد و او را از این منجلاب رها داده باشند و می توان این اتفاق مقابل هم رخ بدهد فرزند یک عالم دینی یا یک  دانشمند تبدیل به یک فرد شرور و یا جنایتکار و مجرم شود (درباره این دسته از آدم ها به تعداد  کثیری وجود خارجی می توان نام برد  مصداق بارز آن  پسر حضر نوح ) این فرد که درخانواده مثبت رشد و نمو یافته حالا ممکنه با دوستان و افرادی معاشرت داشته باشد که او را را از راه راست خارج کنند

 پس می توان  به همان حرف نخست ما برگشت که انسانها همه ذات شروری دارند  که این تحقیق دانشگاه پورت موس انگلستان تا حدودی ثابت کرد (البته در علم هیچ قطعیتی وجود ندارد )

اما این جامعه است که ان قفل جعبه سیاه ما را باز می کند  که انسان را فردی شرور جلوه دهد و  درمقابل افرادی که نیکو سرشت هستند افرادی می باشند که توسط کسانی آن جعبه سیاه  ذاتی خود را دور ریخته و ذات خویش را نیک و پاک کرده اند .

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 تیر1386ساعت   توسط مهدی  | 

راننده داد زد: ایستگاه طالقانی جا نمونی. 

چند تایی مسافر پیاده و سوار شدند. آخرین مسافر پیرزنی بود که خیلی اصرار داشت از در جلو سوار شود، ولی راننده قبول نمی کرد که نمی کرد

آخر سر پیرزن گفت: مادر جون بذار من از در جلو سوار شوم خدا خیرت بده .

راننده گفت: چقدر گیر میدی پیرزن. دوست داری سوار شی برو از در عقب. زنها دستت رو بگیرن خر کشت کنن بیارنت بالا. اینجا همه نامحرمن. نمی تونی بیای تو قسمت مردونه.

پیزن با آزردگی گفت : برو بابا دلت خوشه. زنها کی به همدیگه کمک می کنن که حالا بخوان به من پیزرن علیل کمک کنن؟

راننده گفت : پس واستا زیر پات علف سبز شه. من که سوارت نمی کنم. واستا یک اتوبوس دیگه سوار شو

پیرزن نالید: من نظر کرده امام زمانم ها ! نفرینت می کنم ها .

راننده اتوبوس گفت : برو بابا من خودم نفرین شده الهی هستم که تو گرما و سرما تو این ترافیک تهرون خراب شده با امثال تو سرو کله میزنم . برو خدا روزی تو جای دیگه حواله کنه .

راننده گاز ماشین و گرفت و رفت . پیرزن زیر لب غرغری کرد، سپس در حالیکه دانه های تسبیحش را می چرخاند و ورد می خواند، منتظر اتوبوس بعدی ماند .........



 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 تیر1386ساعت   توسط مهدی  |