«جنگ ، شهادت ، اسلحه ، خون، حجله شهيد ، مارش نظامي ، پدر و مادر شهيد ، آژيرقرمز ، پناهگاه ، لباس نظامي بخصوص خلباني، صادق آهنگران، صدام حسين، قطعنامه و چرا اصلا بعد از فتج خرمشهر جنگيديم؟ » همه و همه جزو اركان هويتي نسلي دهه شصتي ها مي باشد .
هر ساله در ايام "سوم خرداد" همه ما يادمان مي افتد كه چرا جنگيديم . و هميشه دنبال يك متهم بزرگ مي گرديم كه جنگ و كشته شدن اين جوانان را به گردن آن بياندازيم . اما هيچوقت از خودم نپرسيديم كه جواناني كه مجبور بودند از اين خاك دفاع كنند فقط مجبور بودند . نه جبري از نوع سخت و تلخ بلكه جبر شيرين جبري كه آدم بزرگ هاي آن زمان با جون و دل پذيرفته بودند . آنها براي خودشان يك رهبر كاريزماتيك داشتند .كه جونشون و جوانان شان را فداي وي بكنند . آنها حق داشتند كه از مرادشان نپرسند كه چرا بايد جنگيد؟
حال اگر مقصر جنگ را هم پيدا كينم آيا جوانان پر پر شده ما زنده مي شوند . بايد به فكربعد از جنگ باشيم . رسالت زينبي زمانه ما حرف زدند نيست بلكه آباداني است. ماندگاري شهدا در راضي بودن مردم از وضعيت مادي و معيشتي شان مي باشد .
به نظر من مشكل در عدم فهم نسل حاضر از جنگ نيست بلكه مشكل در جاي ديگر است . مشكل از آنجايي آغاز مي شود كه "خودي ها مشكل" دارند. شهيد باكري به خوبي زمانه بعد از جنگ را پيش بيني كرده است باكري مي گويد: آدم ها بعد از جنگ سه دسته مي شوند پشيمانان ، معامله گران و منزوي ها .
اين گفته شهيد باكري براي من يادآور "قصه گويي حاج كاظم در فيلم آژانس شيشه ايي":

يكی بود یکی نبود
يك شهري بود خوش قد و بالا
آدم هايي داشت محكم و قرص
ايام ، ايام جشن پيروزي بود
همه در اوج شادي بودند
كه يكهو يك غول حمله كرد به جشنشون
همه نگرون شدن
حرف افتاد با اين غول چكار كنيم
ما خمار جشنيم ، بهتر سخت نگيريم
اما پير مراد جمع گفت
بايد تازه نفس ها برن به جنگ غول
قرعه به نام جوون ها افتاد
جوونهايي كه دوره كركريشون بود رفتند به جنگ
غول،غول عجيبي بود
يك پا شو مي زدي دوتا پا اضافه مي كرد
دستاشو قطع مي كردي چندتا سر اضافه مي كرد
بالاخره دست و پاي آقا غول رو قطع كردن
خسته و زخمي برگشتن به شهر
كه ديدن پيرشون نيست
يكي از پير جوونهاي زخم چشيده جاشو گرفته
اما يك اتفاقي افتاد
بعضي ها اين جوونها را يك طوري نگاشون مي كردند
كه انگار غريبه مي بينند
شايد هم حق داشتند
آخه اين جوونها مدتها دور از شهر با اين غوله جنگيده بودند
جنگيدن با اين غول آدابي داشت
كه اونها بهش خو كرده بودند
دسته و پنجه نرم كردن با غول زلالشون كرده بود
شده بودند اينهو اصحاب كهف
ديگه پولشون قيمت نداشت
اونهايي كه تونستن خزيدن تو غار دلشون
اونهايي كه نتونستن مجبور به معامله شدن